تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
هم گهر با دهان او ارزان * هم سرين بر ميان « 1 » او لرزان جان جانست نور بر قمرش * نور عقلست لعل پرشكرش « 2 » گر برو عنكبوتكى « 3 » بتند * در زمان حد زانيانش زند « 4 »

حكاية

ديد وقتى يكى پراكنده * زنده‌اى زير جامهء ژنده گفت اين « 5 » جامه سخت خلقانست * گفت هست آن من چنين زانست چون نجويم حرام و ندهم دين * جامه لا بد نباشدم به از اين « 6 » هست پاك و حلال و ننگين‌روى « 7 » * نه حرام و پليد و رنگين‌روى چون نمازى و چون حلال بود * آن مرا « 8 » جوشن جلال « 9 » بود درد علت چو درد دين نبود * مرد شهوت چو مرد دين نبود هنر اين « 10 » دارد اين سراى سپنج * شره پانصدش بود كم پنج عشق او چون سر خطا باشد * كى ترا آن ز حق عطا باشد خنك آن كس كزو بدارد دست * نبود همچو ما غرورپرست

اندر مذمت دنيا و وصف ترك او

كى بود جز به چشم ابله‌وش « 11 » * آنكه او جان و دين ستاند خوش شرب او شر دهد خورش خوارى * سيم او سم دهد زرش زارى تا كى از لاف و از ستيزهء تو * كه مه تو مه حديث ريزهء تو هست بر خلق زير جنبش دور * چشم گرما و چشم سرما خور چون برون شد ز بند كون و فساد * پس بيابد ز اعتدال « 12 » مراد
هامش
( 1 ) - ب : با ميان ، س : از ميان ( 2 ) - س : پرگهرش ( 3 ) - س : عنكبوتى اگر برو ( 4 ) - م : حد را به بانش زنند ، كم : عشق از ان حد زانيانش زند ( 5 ) - س : كاين ، كم : كاين ( 6 ) - م : جامه لا بد بود چنين و چنين ( 7 ) - ل : سنگين‌روى ( 8 ) - ب : آن ترا ( 9 ) - س : جوشن و جمال ، ى : جوشن و جلال ( 10 ) - خ : هنرى ( 11 ) - ب : ابله‌فش ( 12 ) - ذ : باعتدال