هم گهر با دهان او ارزان * هم سرين بر ميان « 1 » او لرزان
جان جانست نور بر قمرش * نور عقلست لعل پرشكرش « 2 »
گر برو عنكبوتكى « 3 » بتند * در زمان حد زانيانش زند « 4 »
حكاية
ديد وقتى يكى پراكنده * زندهاى زير جامهء ژنده
گفت اين « 5 » جامه سخت خلقانست * گفت هست آن من چنين زانست
چون نجويم حرام و ندهم دين * جامه لا بد نباشدم به از اين « 6 »
هست پاك و حلال و ننگينروى « 7 » * نه حرام و پليد و رنگينروى
چون نمازى و چون حلال بود * آن مرا « 8 » جوشن جلال « 9 » بود
درد علت چو درد دين نبود * مرد شهوت چو مرد دين نبود
هنر اين « 10 » دارد اين سراى سپنج * شره پانصدش بود كم پنج
عشق او چون سر خطا باشد * كى ترا آن ز حق عطا باشد
خنك آن كس كزو بدارد دست * نبود همچو ما غرورپرست
اندر مذمت دنيا و وصف ترك او
كى بود جز به چشم ابلهوش « 11 » * آنكه او جان و دين ستاند خوش
شرب او شر دهد خورش خوارى * سيم او سم دهد زرش زارى
تا كى از لاف و از ستيزهء تو * كه مه تو مه حديث ريزهء تو
هست بر خلق زير جنبش دور * چشم گرما و چشم سرما خور
چون برون شد ز بند كون و فساد * پس بيابد ز اعتدال « 12 » مراد
هامش
( 1 ) - ب : با ميان ، س : از ميان
( 2 ) - س : پرگهرش
( 3 ) - س : عنكبوتى اگر برو
( 4 ) - م : حد را به بانش زنند ، كم : عشق از ان حد زانيانش زند
( 5 ) - س : كاين ، كم : كاين
( 6 ) - م : جامه لا بد بود چنين و چنين
( 7 ) - ل : سنگينروى
( 8 ) - ب : آن ترا
( 9 ) - س : جوشن و جمال ، ى : جوشن و جلال
( 10 ) - خ : هنرى
( 11 ) - ب : ابلهفش
( 12 ) - ذ : باعتدال