ور كند هر دو بند گيسو « 1 » باز * سه شب قدر « 2 » برگشايد راز
دايگان « 3 » زلف او چو تاب دهند * چينيان نقش خود به آب دهند « 4 »
درج درّش چو نطق بشكافد « 5 » * شرمش از گل نقابها بافد
شكن زلفش « 6 » از درون سراى * مشك دست آمد و جلاجل « 7 » پاى
گرچه در پردهها تواند شد * زايج « 8 » عاشق نهان نداند شد
بوى او عقل را كند سرمست * روى او مرگ را كند « 9 » پس دست
حلقهء زلف او معماگوى * نقش سوداء او سويداجوى « 10 »
از لبش جان كور كوثرنوش « 11 » * وز خطش « 12 » چشم عور ديباپوش
ديو همچون ملك شد از رويش * روز شب گشته « 13 » زان سيهمويش
روى و مويش « 14 » به از شب و روزست * شادىافزاى و مجلسافروزست
مرد از بوى او حيات برد * ماه از حسن او برات برد
چشم صورت ز رفتنش جانبين * دست معنى ز دامنش گلچين
گاه پيدا و گاه ناپيدا « 15 » * همچو نقطه به چشم نابينا
خط و خالش چو خط و عجم نبى « 16 » * زير هريك جهان جهان معنى « 17 »
روى و زلفش « 18 » گر آشكارستى * شب و روز « 19 » اين كه دوست چارستى
در تماشاى آن دو تا گلنار * مرد بر هم فتد چو دانهء انار
چشم گوشى شود چو سازد چنگ * گوش چشمى شود « 20 » چو آرد رنگ
زان خط مشك رنگ لعلفروش « 21 » * مردم ديده گشته ديباپوش
هامش
( 1 ) - س : هيچ بند گيسو
( 2 ) - چ : پس شب قدر
( 3 ) - چ : رايگان
( 4 ) - ذ : بر آب دهند
( 5 ) - ك : بگشايد ؟
( 6 ) - ذ : زلف
( 7 ) - ل : سلاسل
( 8 ) - م : زانچه
( 9 ) - ب : مرگ را زند
( 10 ) - ب : شوى
( 11 ) - م : گوهر گوش ، ل : گوهر نوش
( 12 ) - س : وز رخش
( 13 ) - چ : گشت
( 14 ) - ب : موى و رويش
( 15 ) - م : نه گه درو پيدا
( 16 ) - ل : و نبى
( 17 ) - ذ : جهانى از معنى
( 18 ) - س : زلف و رويش
( 19 ) - ذ : روز و شب
( 20 ) - س : چشمى كند
( 21 ) - ب : زان خط لعل رنگ مشكفروش