تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
ور كند هر دو بند گيسو « 1 » باز * سه شب قدر « 2 » برگشايد راز دايگان « 3 » زلف او چو تاب دهند * چينيان نقش خود به آب دهند « 4 » درج درّش چو نطق بشكافد « 5 » * شرمش از گل نقابها بافد شكن زلفش « 6 » از درون سراى * مشك دست آمد و جلاجل « 7 » پاى گرچه در پرده‌ها تواند شد * زايج « 8 » عاشق نهان نداند شد بوى او عقل را كند سرمست * روى او مرگ را كند « 9 » پس دست حلقهء زلف او معماگوى * نقش سوداء او سويداجوى « 10 » از لبش جان كور كوثرنوش « 11 » * وز خطش « 12 » چشم عور ديباپوش ديو همچون ملك شد از رويش * روز شب گشته « 13 » زان سيه‌مويش روى و مويش « 14 » به از شب و روزست * شادىافزاى و مجلس‌افروزست مرد از بوى او حيات برد * ماه از حسن او برات برد چشم صورت ز رفتنش جان‌بين * دست معنى ز دامنش گلچين گاه پيدا و گاه ناپيدا « 15 » * همچو نقطه به چشم نابينا خط و خالش چو خط و عجم نبى « 16 » * زير هريك جهان جهان معنى « 17 » روى و زلفش « 18 » گر آشكارستى * شب و روز « 19 » اين كه دوست چارستى در تماشاى آن دو تا گلنار * مرد بر هم فتد چو دانهء انار چشم گوشى شود چو سازد چنگ * گوش چشمى شود « 20 » چو آرد رنگ زان خط مشك رنگ لعل‌فروش « 21 » * مردم ديده گشته ديباپوش
هامش
( 1 ) - س : هيچ بند گيسو ( 2 ) - چ : پس شب قدر ( 3 ) - چ : رايگان ( 4 ) - ذ : بر آب دهند ( 5 ) - ك : بگشايد ؟ ( 6 ) - ذ : زلف ( 7 ) - ل : سلاسل ( 8 ) - م : زانچه ( 9 ) - ب : مرگ را زند ( 10 ) - ب : شوى ( 11 ) - م : گوهر گوش ، ل : گوهر نوش ( 12 ) - س : وز رخش ( 13 ) - چ : گشت ( 14 ) - ب : موى و رويش ( 15 ) - م : نه گه درو پيدا ( 16 ) - ل : و نبى ( 17 ) - ذ : جهانى از معنى ( 18 ) - س : زلف و رويش ( 19 ) - ذ : روز و شب ( 20 ) - س : چشمى كند ( 21 ) - ب : زان خط لعل رنگ مشك‌فروش