باز از اين « 1 » دلبران عالمسوز * عشقشان آتش است و دلها كوز
در مذمت شهوت راندن
شهوت ار جانت باره باز كند * بر تو كار بتان دراز كند
گرچه از چهره عالمافروزند * از شره « 2 » دل درند و جان دوزند « 3 »
همه دربند كام خويشتنند * عاشقان پيششان همه شمنند
از پى دردى « 4 » روانها را * چشمشان رخنه كرده « 5 » جانها را
ببرند آبروى « 6 » دولت جم * زان دو زلف و دو ابروى پرخم « 7 »
بر دو رخ زلفها گوا « 8 » دارند * كه نيند آدمى پرى مارند « 9 »
همه ديوند و ظن چنان دارند « 10 » * كه ز حورا شرف همان دارند « 11 »
مار با گيسويند « 12 » مشتىتر « 13 » * زهر دريشك « 14 » و مهره نى در سر « 15 »
كرده از قفل زلف « 16 » مرغولان * بهر دولى و فتنهء دولان
صد هزاران كليد با زنجير * همه پرچين چو روى بدر منير
جعد مفتول جانگسل « 17 » باشد * زلف مرغول « 18 » غول دل باشد
زين نكويان يكى ز روى عتاب * پشت غم را خمى دهد ز نهاب « 19 »
اندر صفت خوبرويان و شاهدان گويد
آن نگارى كه سوى او نگرى * او دل از تو برد « 20 » تو درد برى « 21 »
روى اگر هيچ بىنقاب كند * راه پرماه « 22 » و آفتاب كند
هامش
( 1 ) - س : دور از اين
( 2 ) - ذ : از مژه
( 3 ) - ل : سوزاند
( 4 ) - س : بردن
( 5 ) - س : چشمه كرده : ل : رخنه كرد
( 6 ) - م : آب و روى
( 7 ) - م : چو ديو و چون خاتم ، ل : حاتم ، س : و دو دائرهء خاتم
( 8 ) - س : موى سر گوا
( 9 ) - ك : پرى و زند
( 10 ) - ب : ظن چنان آرند
( 11 ) - ب : همىدارند ، ذ : روان و جان دارند
( 12 ) - م : با گيسوىاند
( 13 ) - ب : مشتىتر ، س : مشتى نر ، خ : مشكىتر
( 14 ) - س : در مشك ، ك : در پشك ، ذ : در نشك
( 15 ) - ل : نيشكر
( 16 ) - م : كرده از فعل و زلف
( 17 ) - ل : دلگسل ، ذ : مفتول و جانكسل
( 18 ) - ل : زلف مرغول ، م : زلف مفتول
( 19 ) - ض : بشتاب
( 20 ) - س : او دل از تو برد ، م : او دلت برد ازو
( 21 ) - ذ : درد خورى
( 22 ) - س : روز را باد