تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
مار و طاوس كآمدند بهم * هم به حوّا بدند و هم به آدم « 1 » و آن غلام شگرف زيبا « 2 » رخ * بت زنجير زلف ديبا رخ « 3 » بشكند مشك « 4 » جعد او پشتت * دست عشقش كند چو انگشتت تا تو آن روى چون گلش يا بى * خارپشتت كند ز بىخوابى كرچه پى « 5 » برگرفت از سر دست * گردنت دست او چو پاى شكست « 6 » گرچه باشد ز روى « 7 » و موى نكو * نان نان‌خورش خورد بدخو « 8 » ببرد گوش و بينى اندر كوى * سيهى چشمشان سپيدى « 9 » روى خوش‌ترش از « 10 » درون او كينه * شد گل از عكس رويش آيينه « 11 » زان دل « 12 » همچو سنگش اندر تن * دل تو خون گرسته چون آهن « 13 » چون شود چشم تو چو ابر ازرق « 14 » * لب خود او كند به خنده چو برق « 15 »

اندر صفت شاهدان گويد

شاهد پيج‌پيج را چه كنى * اى كم از هيج هيج را چه كنى اى دو بادام تو چو گوز گرو « 16 » * مانده از دست كودكان در گو چه كنى باد « 17 » چون وفاجويان * عمر در وعدهء نكورويان « 18 » شاهدان زمانه خرد « 19 » و بزرگ * چشم را يوسفند و دل را گرگ نقش پرآفتند چينىوار * چشم را گل « 20 » دهند و دل را خار
هامش
( 1 ) - س ، م : هم به حوايدند و هم با دم ، چ : همچو حوا بدند و چون آدم ( 2 ) - ب : ديبا ( 3 ) - ب : زنجير جعد زيبا رخ ( 4 ) - ب : بشكند مشك ، س : بشكنديشك ، ذ : بشكند بند ، م : بشكند پشت ( 5 ) - ل : گرچه نى ، كم : گرچه بىپر ( 6 ) - ل : دست و پاى او بشكست ( 7 ) - ب : به روى ( 8 ) - س : خورد بدخو ، كند بدخو ، م : بود بدخو ( 9 ) - م : چشمش از سپيدى ، س : چشمت از سپيدى ( 10 ) - چ : خوش بدش در ( 11 ) - س : گل گل از عكس رويش آيينه ، ل : شد گل از عكس روى آيينه ( 12 ) - چ : از دل ( 13 ) - كم : گرفته از آهن ( 14 ) - چ : از عرق ، س : از غرق ( 15 ) - س : لب خود را كند به خنده چو برق ( 16 ) - ب : گوز گرو ، س : چو گوز و چو گو ، چ : چو گوز و كدو ( 17 ) - ل : باز ( 18 ) - چ : عمر خود هرزه با نكو ( 19 ) - م : زمان خرد ، ل : زمان خورد ، چ : زمانه خرد ( 20 ) - چ : چشم بر گل