مار و طاوس كآمدند بهم * هم به حوّا بدند و هم به آدم « 1 »
و آن غلام شگرف زيبا « 2 » رخ * بت زنجير زلف ديبا رخ « 3 »
بشكند مشك « 4 » جعد او پشتت * دست عشقش كند چو انگشتت
تا تو آن روى چون گلش يا بى * خارپشتت كند ز بىخوابى
كرچه پى « 5 » برگرفت از سر دست * گردنت دست او چو پاى شكست « 6 »
گرچه باشد ز روى « 7 » و موى نكو * نان نانخورش خورد بدخو « 8 »
ببرد گوش و بينى اندر كوى * سيهى چشمشان سپيدى « 9 » روى
خوشترش از « 10 » درون او كينه * شد گل از عكس رويش آيينه « 11 »
زان دل « 12 » همچو سنگش اندر تن * دل تو خون گرسته چون آهن « 13 »
چون شود چشم تو چو ابر ازرق « 14 » * لب خود او كند به خنده چو برق « 15 »
اندر صفت شاهدان گويد
شاهد پيجپيج را چه كنى * اى كم از هيج هيج را چه كنى
اى دو بادام تو چو گوز گرو « 16 » * مانده از دست كودكان در گو
چه كنى باد « 17 » چون وفاجويان * عمر در وعدهء نكورويان « 18 »
شاهدان زمانه خرد « 19 » و بزرگ * چشم را يوسفند و دل را گرگ
نقش پرآفتند چينىوار * چشم را گل « 20 » دهند و دل را خار
هامش
( 1 ) - س ، م : هم به حوايدند و هم با دم ، چ : همچو حوا بدند و چون آدم
( 2 ) - ب : ديبا
( 3 ) - ب : زنجير جعد زيبا رخ
( 4 ) - ب : بشكند مشك ، س : بشكنديشك ، ذ : بشكند بند ، م : بشكند پشت
( 5 ) - ل : گرچه نى ، كم : گرچه بىپر
( 6 ) - ل : دست و پاى او بشكست
( 7 ) - ب : به روى
( 8 ) - س : خورد بدخو ، كند بدخو ، م : بود بدخو
( 9 ) - م : چشمش از سپيدى ، س : چشمت از سپيدى
( 10 ) - چ : خوش بدش در
( 11 ) - س : گل گل از عكس رويش آيينه ، ل : شد گل از عكس روى آيينه
( 12 ) - چ : از دل
( 13 ) - كم : گرفته از آهن
( 14 ) - چ : از عرق ، س : از غرق
( 15 ) - س : لب خود را كند به خنده چو برق
( 16 ) - ب : گوز گرو ، س : چو گوز و چو گو ، چ : چو گوز و كدو
( 17 ) - ل : باز
( 18 ) - چ : عمر خود هرزه با نكو
( 19 ) - م : زمان خرد ، ل : زمان خورد ، چ : زمانه خرد
( 20 ) - چ : چشم بر گل