تربتم گوهرست كانها را * موضعم مرجعست جانها را
من ز اقليمى آمدم ايدر « 1 » * چون قلم كرده پاى تارك سر « 2 »
آن زمين « 3 » كاندر آن مبارك جاست * همچو خورشيد آسمان شماست
سنگ او گوهرست و خاكش زر * بحر او انگبين و كه عنبر « 4 »
قصرهائى درو بلند و شگرف * پاك چون آتش و سپيد چو برف
بامشان چون فلك مسيحپذير * بومشان همچو نقطه قارون گير
و آن « 5 » گروهى كه اندرين « 6 » جايند * گوهرين « 7 » سر زمردين پايند
پل جيحونشان « 8 » سر ظالم * وحش گه پايهشان « 9 » دل عالم
سر بسان سران « 10 » سرافرازان * قد چو اوميد ابلهان يازان « 11 »
همه مستغرق جمال قدم * فارغ از نقش عالم و آدم
گاوشان « 12 » از براى دفع الم * نيزهبازى كند « 13 » چو شير علم
كشورش روز و شب فزاينده * او و هرچه « 14 » اندروست پاينده
همه از روى بىغمى جاويد * بىخبر همچو سايه و خورشيد « 15 »
اندر آن « 16 » باغ هريكى زيشان * از براى قبول درويشان
صاحب صدر سدرهء ازليست * مونس فاطمه جمال على است
چه صفت گويم آن گره را من * همه اندر يقين جان بىظن « 17 »
عندليبان روضهء انسند * ساكنان حظيرهء قدسند
عالمى سر بسر بديع الحال * نقش او رهنماى خير الفال
هامش
( 1 ) - ل : ز اقليم آمدم اندر
( 2 ) - م : پاى ز تارك سر
( 3 ) - چ : آن زمين ، كم : كان زمين ، م : آن زمان
( 4 ) - ذ : كه گوهر ، ل : كف گوهر
( 5 ) - ل : آن
( 6 ) - چ : اندر آن ، ب : اندرو
( 7 ) - ل : گوهر
( 8 ) - ج : جيحون او
( 9 ) - ل : مايهشان ، س : پاى او
( 10 ) - م : سرو بستان آن ، خ : سرو بستانشان
( 11 ) - ل : نازان ، كم : همچو اميد ابلهان يازان
( 12 ) - چ : كارشان
( 13 ) - س : كنان
( 14 ) - س : او ز هرچه
( 15 ) - چ : سايهء خورشيد ، ل : سايه از خورشيد
( 16 ) - چ : اندرين
( 17 ) - چ : بىتن