اندر صفت مريد گويد
لب چو بگشاد پير فرزانه * سايه بيرون گريخت از خانه
پير را گفتم از سر تحقيق * اى ترا ملك دين جدير و حقيق
من كه با تو دمى بگفتم غم * به همه عمر ندهم آن يك دم
عمر بىدوستان نه عمر بود * عمر بىيار عمر غمر بود « 1 »
عمر با دوستى كه او يكتاست « 2 » * يك دمى را « 3 » هزارساله بهاست
دل ز بند تو خوش بود به عذاب « 4 » * چه عجب كز نمك خوش است كباب
جان ز روى تو در ارم باشد * دل ز تاييد تو خرم « 5 » باشد
چون تو در مركز حقيقت و حدق « 6 » * نيست يك پادشا بمقعد صدق
از تو صحرا حريرپوش شود « 7 » * وز تو نيها « 8 » شكرفروش شود
از تو يابد كليد قفل وفا * سر صندوق صدق و دست « 9 » صفا
از تو بىهوش جفت هوش آمد * كه هيولى برهنهپوش آمد
مردم از نيك نيكخو گردد * باز « 10 » چون بد بود چنو گردد « 11 »
اندر عذر انبساط گويد
چون خرد در لبت بجان نگرم « 12 » * چون قلم بر خطت بجان گذرم « 13 »
آينهء روشنى بدست خرد * كس در آن روى دم نيارد زد
پيش تو چون سنان كمر بندم « 14 » * خون همىگريم « 15 » و همىخندم
همچو چنگ ار در « 16 » هوات زنم * رسن اندر « 17 » گلو نوات زنم « 18 »
خواجه آنگه « 19 » كه راز مطلق گفت * رسن اندر گلو انا الحق گفت
هامش
( 1 ) - ل : عمر با يار عمر عمر نبود
( 2 ) - ل : بىحياست
( 3 ) - س : يكدمش را
( 4 ) - ل : چو گلاب
( 5 ) - ل : محترم
( 6 ) - ك : صدق
( 7 ) - ل : شده
( 8 ) - ذ : و ز تو مىها ، ل : وز توئيها
( 9 ) - ل : صدق دست
( 10 ) - س : يار
( 11 ) - ل : چو او گردد
( 12 ) - س : در لبت نهان نگرم ، م : در دلت بجان نگرم
( 13 ) - م : بسر گذرم ، س : بجان گذرم
( 14 ) - چ : ميان بندم
( 15 ) - كم : ريزم
( 16 ) - چ : از در
( 17 ) - س : ز سر اندر ، چ : از سر اندر
( 18 ) - ل : چونات زنم
( 19 ) - ل : آن دم