وان مفرّح كه اوليا سازند « 1 » * در شفاخانهء « 2 » رضا سازند
خور اينجا گلست ازو « 3 » برگرد * كآنكه گل خورد روش باشد زرد « 4 »
تا بدينجا ز گل نپرهيزى * كى « 5 » ز گل سرخروى « 6 » برخيزى
مرد گلخواره را چو ياد « 7 » دهد * آخرالامر جان بباد دهد
نان و جامهء سپيد اين منزل * نفزايد مگر سياهى دل
دل كند سخت جامهء نرمت * خورش خوش برد ز سر شرمت
تو مشو غرّه بر نكوئى پوست * كه خلق پوش مرد خلق نكوست
ناخوشى خوب و نغز و زيبا نيست * خوى خوش با كلاه و ديبا نيست
نفس حسى به خوردن ارزانيست * غذى جان ز خوان بىنانيست
غافلان « 8 » فربه از بطر « 9 » زانند * كه غم جان و جامه « 10 » كم دانند
هر دلى را كه غم بود مسكون * نه دلست آنكه هست خانهء خون « 11 »
مرد نبود كه گرد خود پويد * مرد راه نجات خود جويد « 12 »
تا كى از كنج خانه بيرون آى * از چنين خانهء سوى صحرا « 13 »
من غلام گزيده مردانم * باد دايم فدايشان جانم
اندر صفت شب گويد
چون نهان شد ز بهر سود زمين * آتش آسمان ز دود زمين
دهر چون در سراى قيراندود « 14 » * تودهء دوده با تلاطم دود « 15 »
ظلمهاى سپهر دريا دم * گشته در طبع دهر مستحكم
هامش
( 1 ) - س : زان مفرح كه اوليا نازند ، م : وان مفرح كه اوليا سازند ، چ : . . . اوليا يازند
( 2 ) - ب : در شفاخانهء ، م : پس دروازهء
( 3 ) - پ : ازين ، س : از آن
( 4 ) - م : زرد باشد زرد ، چ : زرد باشد و سرد
( 5 ) - پ : چون
( 6 ) - س : تا ز گل تازهروى
( 7 ) - م : باد
( 8 ) - ل : عاقلان
( 9 ) - ذ : بتر ، ض : نظر
( 10 ) - كم : نان و جامه
( 11 ) - چ : خانهء خون ، ل : پارهء خون ، م : جامهء خون
( 12 ) - ك : خود پويد
( 13 ) - س : در ره كردگار بىچون آى
( 14 ) - م : دود ، س : قير
( 15 ) - س : تودهء دوده بود با تل دود