دل كه باشد ز تو امانى « 1 » خواه * نبود از حال « 2 » ايزدى آگاه
پارهء گوشت گنده باشد و بس « 3 » * كه مر آن را به كس ندارد « 4 » كس
بد شود تن چو دل تباه بود * ظلم لشكر ز ضعف « 5 » شاه بود
چون سر ظلم و جور دارد شاه * برگشايد بظلم دست سپاه
ستم اندر جهان نه ز اب و گلست * اين « 6 » همه ظلمها ز كبر « 7 » دلست
گر دلت نيستى به صورت زاغ * همه طاوس گيردى به چراغ « 8 »
كوش تا دلت چون قلم گردد * پيش از آن كت امل الم گردد
عاشقان را براى جستن نام « 9 » * نز براى حصول لذت و كام « 10 »
يك عتاب و بفرق فرقد خاك * يك حديث و دو جامه در بر چاك « 11 »
زان همه كارهات بىنورست * كز تو تا نور راه بس دورست « 12 »
با چنين دل سفر سقر باشد « 13 » * سفله از گرگ و سگ بتر باشد
سگ بيوسنده « 14 » گرگ درّندهست * سفله سالوس و لوس خربندهست « 15 »
پس درين راه توشه از جان ساز * نه ز دلق و عصا و انبان ساز
خويشتن درفكن بزورق دين * كه از اين ره رسى بعليين
اندر جان و دل و تن گويد
از در تن كه صاحب كلهست * تا بدل صد هزارساله رهست
هست بر سالكان بوقت رحيل * همچو موسى و خصم و منزل نيل « 16 »
ليك بر وى چو بسته گردد كار * نار گردد به عاقبت دينار
تا خداى « 17 » آن رهى كه دربندست * همچو زنجير در هم افكندست
هامش
( 1 ) - ب : چنين امانى
( 2 ) - ل : از علم
( 3 ) - پ : پاره گنده و بس
( 4 ) - ك : نداند
( 5 ) - س : ز ظلم
( 6 ) - ب : كاين
( 7 ) - س : ز كين ، م : ز كبر
( 8 ) - ل : چو چراغ
( 9 ) - س : نام ، م : كام
( 10 ) - ذ : حصول لذت كام
( 11 ) - س : به جامه چاكاك ، خ : دو جامه صد جا چاك ، ل : ز جامه در تن خاك
( 12 ) - ذ : كز تو تا تو ز كار بس دور است
( 13 ) - خ : ور نباشد سقر مقر باشد
( 14 ) - م : بپوسنده ، ل : نپوشيده ى : نيوشنده
( 15 ) - م : خزنده است
( 16 ) - خ : ز خضر و منزل نيل
( 17 ) - م : با خداى