نه چنان دل كه از پى تلبيس * هست مردار گلخن ابليس
دل يكى منظريست « 1 » ربانى * اندرو طرح و فرش نورانى « 2 »
از سر جهل و روى نادانى * حجرهء ديو را چه دل خوانى « 3 »
هست معراج دل بوقت « 4 » فراغ « 5 » * قاب قوسين عقل و شرع دماغ « 6 »
از در چشم تا به كعبهء دل * عاشقان را هزار و يك منزل
خاص خواند هزار و يك نامش * عام داند هزار و يك دامش
آنكه بودند خواجه صاحب دل * پيش رفتند از تو صد منزل
بنشستد بر بساط سماط * تو بمانده پياده هم برباط
اصل هزل و مجاز دل نبود * دوزخ خشم « 7 » و آز دل نبود
دل كه او را سر بدست و بهست * دل مخوانش كه آن نه دل كه دهست « 8 »
دل كه با چيز « 9 » اين جهان شد خويش * دان كه زان دل دلى نيايد بيش
اينت غبنى « 10 » كه يك رمه جاهل * خوانده شكل صنوبرى را دل
اين كه دل نام كردهاى مجاز * رو به پيش سگان كوى انداز
دل كه بر عقل مهترى دارد * نه به شكل صنوبرى دارد
دل كه با مال و جاه دارد كار * اين سگى دان و آن دو را مردار
اندر صفت پرورش دل گويد
دل قوى كى كند « 11 » ز زحمت « 12 » و بيم * جز شراب مفرّح « 13 » تسليم
ايمن آنگه شوى ز محنت « 14 » و تاب * كه خورى شربتى ز بادهء ناب
تا نخوردى « 15 » شراب دين مستى * چون بخوردى ز هر بلا رستى
هامش
( 1 ) - س : منظريست م : منظر است
( 2 ) - ك : ديوارچه
( 3 ) - م : و بيشتر نسخ :دل يكى منظريست ربانى * خانهء ديو را چه دل خوانى،از سر جهل و روى نادانى * اندرو طرح و فرش نورانىو صورت متن مطابق ، ل : است
( 4 ) - ك : به گاه
( 5 ) - ذ : بعرش دماغ
( 6 ) - ذ : بوقت چراغ ، خ : بوقت فراغ
( 7 ) - م : جسم
( 8 ) - ل : نه دلست آنكه سوى عقل دهست
( 9 ) - س : كه با چيز ، م : كه با خويش
( 10 ) - ب : غبنى ، م : عيبى
( 11 ) - س : مىكند
( 12 ) - م : رحمت
( 13 ) - س : و مفرح
( 14 ) - ب : زحمت
( 15 ) - ل : تا بخوردى