تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
پارهء راه نيك دارى پيش * از در نفس تا در دل خويش « 1 » راه دل مر ترا نه اين « 2 » راهست * عقل از آن قاصرست و كوتاهست راه جسم تو سوى دل « 3 » به مثل * هست چون حيز و « 4 » منزل اوّل كه همى هردمى ز رنجورى * گفتى اى مكه وه كه بس دورى نقش مكه سه حرف دل تنگست * جز به رفتن « 5 » هزار فرسنگست هست بر سالكان بوقت بسيج * راه دل را چو « 6 » زلف زنگى پيچ ليك بر وى چو گرم گشت آتش * راه گردد چو طبع زنگى خوش آنكه ره را بجد نگيرد پيش * همچو زنگى بماند او درويش وانكه رفت از سر طرب در ره * همچو زنگى بود بدل ابله دين ندارد كسى كه اندر دل * مر ورا نيست مغز دل حاصل اين چنين پرخلل « 7 » دلى كه تراست * دد و دامند با تو زين دل راست پارهء گوشت نام دل كردى * دل تحقيق را بحل « 8 » كردى تو ز دل غافلى و بىخبرى * دگرست آن دل و تو خود دگرى دل بود راه آن جهانى تو * ليك دل را زده « 9 » ندانى تو پروبال خرد ز دل باشد * تن بيدل جوال گل « 10 » باشد خشك و بىبر بمانده « 11 » اندر گل * چون برند از درخت خرما دل باطن تو حقيقت دل تست * هرچه جز باطن تو باطل تست دين ز دل خيزد و خرد ز دماغ * دين چو روز آمد و خرد چو چراغ آفتابى ببايد انجم سوز « 12 » * به چراغ تو شب نگردد روز آن چنان دل كه وقت پيچاپيچ * جز خداى اندرو نباشد هيچ « 13 »
هامش
( 1 ) - س : از در نفس خويش تا در خويش ( 2 ) - ذ : نه آن ( 3 ) - ل : دين ( 4 ) - ذ : خيره ( 5 ) - س : پس به رفتن ( 6 ) - ب : همچو ( 7 ) - ب : با خلل ( 8 ) - ب : خجل ( 9 ) - ذ : زره ، ل : ده راز دل ( 10 ) - ب : جوال گل ، م : چو آب و گل ( 11 ) - س : بماند ( 12 ) - س : دل بود همچو شمس انجم‌سوز ( 13 ) - ل : نگنجد هيچ