پارهء راه نيك دارى پيش * از در نفس تا در دل خويش « 1 »
راه دل مر ترا نه اين « 2 » راهست * عقل از آن قاصرست و كوتاهست
راه جسم تو سوى دل « 3 » به مثل * هست چون حيز و « 4 » منزل اوّل
كه همى هردمى ز رنجورى * گفتى اى مكه وه كه بس دورى
نقش مكه سه حرف دل تنگست * جز به رفتن « 5 » هزار فرسنگست
هست بر سالكان بوقت بسيج * راه دل را چو « 6 » زلف زنگى پيچ
ليك بر وى چو گرم گشت آتش * راه گردد چو طبع زنگى خوش
آنكه ره را بجد نگيرد پيش * همچو زنگى بماند او درويش
وانكه رفت از سر طرب در ره * همچو زنگى بود بدل ابله
دين ندارد كسى كه اندر دل * مر ورا نيست مغز دل حاصل
اين چنين پرخلل « 7 » دلى كه تراست * دد و دامند با تو زين دل راست
پارهء گوشت نام دل كردى * دل تحقيق را بحل « 8 » كردى
تو ز دل غافلى و بىخبرى * دگرست آن دل و تو خود دگرى
دل بود راه آن جهانى تو * ليك دل را زده « 9 » ندانى تو
پروبال خرد ز دل باشد * تن بيدل جوال گل « 10 » باشد
خشك و بىبر بمانده « 11 » اندر گل * چون برند از درخت خرما دل
باطن تو حقيقت دل تست * هرچه جز باطن تو باطل تست
دين ز دل خيزد و خرد ز دماغ * دين چو روز آمد و خرد چو چراغ
آفتابى ببايد انجم سوز « 12 » * به چراغ تو شب نگردد روز
آن چنان دل كه وقت پيچاپيچ * جز خداى اندرو نباشد هيچ « 13 »
هامش
( 1 ) - س : از در نفس خويش تا در خويش
( 2 ) - ذ : نه آن
( 3 ) - ل : دين
( 4 ) - ذ : خيره
( 5 ) - س : پس به رفتن
( 6 ) - ب : همچو
( 7 ) - ب : با خلل
( 8 ) - ب : خجل
( 9 ) - ذ : زره ، ل : ده راز دل
( 10 ) - ب : جوال گل ، م : چو آب و گل
( 11 ) - س : بماند
( 12 ) - س : دل بود همچو شمس انجمسوز
( 13 ) - ل : نگنجد هيچ