باز چشم تو « 1 » در ره اسباب * هست سوى شراب و جامهء « 2 » خواب
چند باشى « 3 » به غفلت اى بدرگ * دل تو در گل و تو خفته چو سگ
چو سگ آبستنى تو اى جاهل « 4 » * سگ ديوانه دارى اندر دل « 5 »
خوى و طبع بدسگان دارى * همچو سگ توشه استخوان دارى « 6 »
سگ ديوانه را بكش به عذاب * زانكه اندر ره درنگ و شتاب
هركه را او گزيد هم بر جاى * شود از بيم گربه سگ بچهزاى
ذرهء نور اگر بدست « 7 » آرى * بىتعب جسر نار بگذارى
ور ندارى تو نور نار شوى * پيش پروردگار خوار شوى
از در تن ترا به منزل دل * نيست جز درد دل دگر حاصل
راه جسم تو سوى منزل جان « 8 » * حايلى دان تو زين چهار اركان
پروبال خرد ز جان زايد * از تن تيره جان و دل نايد
باطن تو دل تو دان بدرست * هرچه جز باطن تو باطل « 9 » تست
موضع دين دلست و مغز و دماغ * همچو بزر و فتيله « 10 » نور چراغ
دل بود همچو شمس « 11 » انجمسوز * كه تواند نمود چهره بروز
دل كه بر نفس مهترى يابد * بر همه سروران سرى يابد
نه چنان دل كه از پى دنيى * بفروشد به اندكى عقبى
اصل حرص و نياز دل نبود * مايهء دل ز آب گل « 12 » نبود
دل كه باشد چنين امانى دوست * نه دلست آنكه هست پارهء گوشت « 13 »
هامش
( 1 ) - م : باز خشم تو ، س : باز جسم تو
( 2 ) - س : هست سوى دل تو جامهء خواب
( 3 ) - م : باشد
( 4 ) - س : تو چو آبستن سگ اى جاهل ، م : بهر آبستنى سگ اى جاهل
( 5 ) - اندر گل
( 6 ) - ب : همچو سگ گشته استخوان خوارى
( 7 ) - ب : به چنگ
( 8 ) - م : از در تن ترا به منزل جان
( 9 ) - ب : ظاهر دل برون ز ظاهر
( 10 ) - خ : براز فتيله
( 11 ) - ذ : شمع
( 12 ) - م : مايهء ذل و آز دل
( 13 ) - ل : گوشت ، م : پوست