تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
بود خالى بر آن رخان چو ماه * مرد در خال زن چو كرد نگاه گفت كاين خال چيست اى مهروى * با من احوال خال خويش « 1 » بگوى زن به دو گفت كامشب « 2 » اندر آب * منشين جان خود هلا درياب « 3 » خال بر رويمست مادرزاد * آتش عشق تو شرر « 4 » بنهاد تا بديدى تو خال بر رخ من * پر شدى زين « 5 » جمال فرخ من مرد نشنيد و شد به دجله درون * بتهوّر بريخت خود را خون غرقه گشت و بداد جان در آب * گشت جان و تنش در آب خراب مرد تا بوده مانده اندر سكر * بود راه سلامت اندر شكر چون ز مستى عشق شد بيدار * كرد جان عزيز در سر كار مرد را تا بود شرر « 6 » در دل * نبود مطلع بحاصل گل « 7 » چون شرر كم شود خبر يابد « 8 » * آنگه از عقل خود خطر يابد « 9 » وانكه او مدّعى است در ره عشق * شير او هست كم ز روبه عشق هست دربند لقلقه « 10 » مانده * از در معنى و خبر رانده « 11 » حال او حال آن « 12 » جوان باشد * كه خجل گشته از زنان باشد « 13 » نشنيدى كه آن عزيزه « 14 » چه گفت * چون برو مرد حال خود « 15 » ننهفت

التمثّل فى احتراق العشق و اظهاره

رفت وقتى زنى نكو در راه * شده از كارهاء مرد آگاه ديد مردى جوان مر آن زن را * كرد پيدا در آن زمان « 16 » فن را
هامش
( 1 ) - م : احوال خويش جمله ، ى : خويش باز ( 2 ) - م : امشب ( 3 ) - چ : سبك درياب ( 4 ) - م : آتش تو مگر شرر ( 5 ) - م : تر شدى زين ، خ : آگهى زين ( 6 ) - خ : چون بود شرر ( 7 ) - م : بحاصل دل ، خ : ز عالم گل ( 8 ) - ل : چون شرر روى خويش برتابد ( 9 ) - ل : خبر يابد ( 10 ) - م : لفلفه ( 11 ) - م : مانده ( 12 ) - ب : همچو آن ( 13 ) - م : مانده از زبان باشد ( 14 ) - ب : عزيز ( 15 ) - ل : راز خود ( 16 ) - ل : در آن ميان