بود خالى بر آن رخان چو ماه * مرد در خال زن چو كرد نگاه
گفت كاين خال چيست اى مهروى * با من احوال خال خويش « 1 » بگوى
زن به دو گفت كامشب « 2 » اندر آب * منشين جان خود هلا درياب « 3 »
خال بر رويمست مادرزاد * آتش عشق تو شرر « 4 » بنهاد
تا بديدى تو خال بر رخ من * پر شدى زين « 5 » جمال فرخ من
مرد نشنيد و شد به دجله درون * بتهوّر بريخت خود را خون
غرقه گشت و بداد جان در آب * گشت جان و تنش در آب خراب
مرد تا بوده مانده اندر سكر * بود راه سلامت اندر شكر
چون ز مستى عشق شد بيدار * كرد جان عزيز در سر كار
مرد را تا بود شرر « 6 » در دل * نبود مطلع بحاصل گل « 7 »
چون شرر كم شود خبر يابد « 8 » * آنگه از عقل خود خطر يابد « 9 »
وانكه او مدّعى است در ره عشق * شير او هست كم ز روبه عشق
هست دربند لقلقه « 10 » مانده * از در معنى و خبر رانده « 11 »
حال او حال آن « 12 » جوان باشد * كه خجل گشته از زنان باشد « 13 »
نشنيدى كه آن عزيزه « 14 » چه گفت * چون برو مرد حال خود « 15 » ننهفت
التمثّل فى احتراق العشق و اظهاره
رفت وقتى زنى نكو در راه * شده از كارهاء مرد آگاه
ديد مردى جوان مر آن زن را * كرد پيدا در آن زمان « 16 » فن را
هامش
( 1 ) - م : احوال خويش جمله ، ى : خويش باز
( 2 ) - م : امشب
( 3 ) - چ : سبك درياب
( 4 ) - م : آتش تو مگر شرر
( 5 ) - م : تر شدى زين ، خ : آگهى زين
( 6 ) - خ : چون بود شرر
( 7 ) - م : بحاصل دل ، خ : ز عالم گل
( 8 ) - ل : چون شرر روى خويش برتابد
( 9 ) - ل : خبر يابد
( 10 ) - م : لفلفه
( 11 ) - م : مانده
( 12 ) - ب : همچو آن
( 13 ) - م : مانده از زبان باشد
( 14 ) - ب : عزيز
( 15 ) - ل : راز خود
( 16 ) - ل : در آن ميان