در جهانى « 1 » كه عشق گويد راز * عقل باشد در آن جهان غمّاز
تا تو به ماندهاى و عقل تو باز * تو چو كبكى و عشق همچون باز
حقپژوهان كه راه دل سپرند « 2 » * عقل را لاشهء دبر شمرند « 3 »
محدث از خلقت قدم « 4 » كه بود * روز كور از سپيدهدم كه بود
عشق را جان بلعجب داند « 5 » * زانكه تفسير شهد لب داند
صورت عشق پوست باشد « 6 » پوست * عشق بىعين و شين و قاف نكوست
در ره عاشقى سلامت نيست * اضطرابست و استقامت نيست
صفت عاشقان ز من بشنو * ور ندارى مرا برو به دو جو « 7 »
فى صفة العشق
صورت « 8 » عشق و عقل گفتارست « 9 » * معنى آن را محك و معيارست
عاشقى بيخودى و بىخويشى است * عشق از اعراض منزل پيشى است
بنه ار هيچ « 10 » عشق آن دارى * در ميان آنچه بر ميان « 11 » دارى
بر تو چون صبح عشق برتابد * نه تو كس را نه كس ترا يابد
چون بترسى همى ز مردن خويش * عاشقى باش تا نميرى بيش
كه اجل جان زندگان را برد « 12 » * هركه از عشق زنده گشت نمرد
آتش بار و برگ باشد عشق * ملكالموت مرگ باشد عشق
هركه را عشق آن جمال بود « 13 » * درد بىدال و رى و دال بود
هركه دربند خويشتن باشد * كى بت عشق را شمن باشد
گرچه بيرون طرب فزون دارد * نوحهگر عاشق از درون دارد
هامش
( 1 ) - ل : در جهان
( 2 ) - س : كه راه دين سپرند
( 3 ) - خ : لاشهء دو برشمرند
( 4 ) - ل : محدث خلقت از قدم ، س : محدث از خلقت قدم
( 5 ) - ل : بوالعجب خواند
( 6 ) - چ : صفت عشق پوست داند
( 7 ) - خ : ور ندانى برو به من به دو جو
( 8 ) - م : دعوى
( 9 ) - كم : عشق عقل و برهانست
( 10 ) - س : از هيچ
( 11 ) - س : از ميان آنچ در ميان
( 12 ) - ض : گر اجل جان زندگان را برد
( 13 ) - ل : اين جمال