تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
در جهانى « 1 » كه عشق گويد راز * عقل باشد در آن جهان غمّاز تا تو به مانده‌اى و عقل تو باز * تو چو كبكى و عشق همچون باز حق‌پژوهان كه راه دل سپرند « 2 » * عقل را لاشهء دبر شمرند « 3 » محدث از خلقت قدم « 4 » كه بود * روز كور از سپيده‌دم كه بود عشق را جان بلعجب داند « 5 » * زانكه تفسير شهد لب داند صورت عشق پوست باشد « 6 » پوست * عشق بىعين و شين و قاف نكوست در ره عاشقى سلامت نيست * اضطرابست و استقامت نيست صفت عاشقان ز من بشنو * ور ندارى مرا برو به دو جو « 7 »

فى صفة العشق

صورت « 8 » عشق و عقل گفتارست « 9 » * معنى آن را محك و معيارست عاشقى بيخودى و بىخويشى است * عشق از اعراض منزل پيشى است بنه ار هيچ « 10 » عشق آن دارى * در ميان آنچه بر ميان « 11 » دارى بر تو چون صبح عشق برتابد * نه تو كس را نه كس ترا يابد چون بترسى همى ز مردن خويش * عاشقى باش تا نميرى بيش كه اجل جان زندگان را برد « 12 » * هركه از عشق زنده گشت نمرد آتش بار و برگ باشد عشق * ملك‌الموت مرگ باشد عشق هركه را عشق آن جمال بود « 13 » * درد بىدال و رى و دال بود هركه دربند خويشتن باشد * كى بت عشق را شمن باشد گرچه بيرون طرب فزون دارد * نوحه‌گر عاشق از درون دارد
هامش
( 1 ) - ل : در جهان ( 2 ) - س : كه راه دين سپرند ( 3 ) - خ : لاشهء دو برشمرند ( 4 ) - ل : محدث خلقت از قدم ، س : محدث از خلقت قدم ( 5 ) - ل : بوالعجب خواند ( 6 ) - چ : صفت عشق پوست داند ( 7 ) - خ : ور ندانى برو به من به دو جو ( 8 ) - م : دعوى ( 9 ) - كم : عشق عقل و برهانست ( 10 ) - س : از هيچ ( 11 ) - س : از ميان آنچ در ميان ( 12 ) - ض : گر اجل جان زندگان را برد ( 13 ) - ل : اين جمال