تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
مرد عاشق كبود برباشد « 1 » * مرغ دولت بريده پر باشد « 2 » در ره خلق و كام اهل هنر * از پى كام جستن و غم گر « 3 » هست حلو المذاق « 4 » تف بلاش * هست عذب المساغ « 5 » داغ قضاش گر همى لعل بايدت كان كن * ور همى عشق بايدت جان كن چون ترا نيست عشق بىآبى « 6 » * مزهء « 7 » نان خرده كى يا بى « 8 » مرد تاريك‌جان و « 9 » روشن‌روى * گردد « 10 » از تف عشق « 11 » جوشن‌روى عقل و نفس و طبيعت از پى زيست * همه در جنب عشق دانى چيست نفس نقشى و عقل نقاشى * طبع گردى و عشق « 12 » فرّاشى عقل چون نقش بست نفس سترد * عشق چون روى داد طبع بمرد خلق را تاز « 13 » عشق معزوليست * جستن و جستن اين دو مشغوليست

فى اشراق العشق

اين چنين خوانده‌ام كه در بغداد * بود مردى و دل ز دست بداد در ره عشق مرد شد صادق * ناگهان گشت بر زنى عاشق بود نهر المعلى « 14 » اين را باب * زن ز كرخ آب دجله گشت حجاب « 15 » هر شب اين مرد زاتش دل خويش * راه دجله سبك گرفتى پيش عبره كردى شدى به خانهء زن * بىخبر گشته او ز جان و ز تن بادهء عشق « 16 » كرده وى را مست * وز وقاحت سباحه كرده بدست چون بر اين حال مدتى بگذشت * آتش عشق « 17 » اندكى كم گشت خويشتن را در آن ميانه بديد * گرد چون و چرا همىگرديد
هامش
( 1 ) - س : ببود بربايد ( 2 ) - س : بايد ( 3 ) - ل : كام هست غم در خور ( 4 ) - س : هست خلق المذاق ( 5 ) - س : عذب المتاع ( 6 ) - ل : عشق نيست كى خوانى ( 7 ) - ل : مزهء ، س : مژهء ( 8 ) - ل : نخورده كى دانى ( 9 ) - ب : تاريك‌راى ، ج : تاريك‌روى ( 10 ) - پ : كرده ( 11 ) - چ : از جوش عشق ( 12 ) - ل : و عقل ( 13 ) - ذ : ناز ( 14 ) - ل : نهر المعانى ، م : نهر المعلى ، ى : المعالى ( 15 ) - ب : كشته حجاب ( 16 ) - ب : آتش باده ، خ : آتش عشق ( 17 ) - ذ : عشقش