مرد عاشق كبود برباشد « 1 » * مرغ دولت بريده پر باشد « 2 »
در ره خلق و كام اهل هنر * از پى كام جستن و غم گر « 3 »
هست حلو المذاق « 4 » تف بلاش * هست عذب المساغ « 5 » داغ قضاش
گر همى لعل بايدت كان كن * ور همى عشق بايدت جان كن
چون ترا نيست عشق بىآبى « 6 » * مزهء « 7 » نان خرده كى يا بى « 8 »
مرد تاريكجان و « 9 » روشنروى * گردد « 10 » از تف عشق « 11 » جوشنروى
عقل و نفس و طبيعت از پى زيست * همه در جنب عشق دانى چيست
نفس نقشى و عقل نقاشى * طبع گردى و عشق « 12 » فرّاشى
عقل چون نقش بست نفس سترد * عشق چون روى داد طبع بمرد
خلق را تاز « 13 » عشق معزوليست * جستن و جستن اين دو مشغوليست
فى اشراق العشق
اين چنين خواندهام كه در بغداد * بود مردى و دل ز دست بداد
در ره عشق مرد شد صادق * ناگهان گشت بر زنى عاشق
بود نهر المعلى « 14 » اين را باب * زن ز كرخ آب دجله گشت حجاب « 15 »
هر شب اين مرد زاتش دل خويش * راه دجله سبك گرفتى پيش
عبره كردى شدى به خانهء زن * بىخبر گشته او ز جان و ز تن
بادهء عشق « 16 » كرده وى را مست * وز وقاحت سباحه كرده بدست
چون بر اين حال مدتى بگذشت * آتش عشق « 17 » اندكى كم گشت
خويشتن را در آن ميانه بديد * گرد چون و چرا همىگرديد
هامش
( 1 ) - س : ببود بربايد
( 2 ) - س : بايد
( 3 ) - ل : كام هست غم در خور
( 4 ) - س : هست خلق المذاق
( 5 ) - س : عذب المتاع
( 6 ) - ل : عشق نيست كى خوانى
( 7 ) - ل : مزهء ، س : مژهء
( 8 ) - ل : نخورده كى دانى
( 9 ) - ب : تاريكراى ، ج : تاريكروى
( 10 ) - پ : كرده
( 11 ) - چ : از جوش عشق
( 12 ) - ل : و عقل
( 13 ) - ذ : ناز
( 14 ) - ل : نهر المعانى ، م : نهر المعلى ، ى : المعالى
( 15 ) - ب : كشته حجاب
( 16 ) - ب : آتش باده ، خ : آتش عشق
( 17 ) - ذ : عشقش