تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
طفل را بار « 1 » عشق پير كند * پشه را عشق با شه گير « 2 » كند

التمثيل بقصة آدم عليه السلام و سبب عشقه

دل خريدار نيست جز غم را * آن بنشنيده‌اى كه آدم را عزّ علمش سوى جنان آورد * ذل « 3 » عشقش به خاكدان آورد چون ره علم رفت « 4 » سلطان شد * چون ره دل گرفت « 5 » عريان شد چون همه لطفها بديد از حق * عشق جانش ندا شنيد از حق اى كه ذاتت چو عقل فرزانه‌ست « 6 » * عشق مگذار « 7 » كوهم از خانه‌ست زيركى ديو و عاشقى آدم * اين بمان تا بدان رسى در دم عشق در پيش گير و دل بگذار * كه ز دل « 8 » خيره برنيايد كار مرد را عشق تاج سر باشد * عشق بهتر ز هر هنر باشد عاشقى بستهء « 9 » خرد نبود * علت عشق نيك و بد نبود آدم از عشق « 10 » اهبطوا منّا * آمد « 11 » اندر جهان جان « 12 » تنها عقل عزم احاطت وى كرد * غيرت عشق پاى او « 13 » پى كرد برگزيده دو مرغ بهر دو كار * عقل طوطى و عشق بوتيمار قدم عقل « 14 » نقد حالى جوى « 15 » * شعلهء عشق لاابالى گوى « 16 » باشهء عقل صعوه گير بود * كركس عشق بازگير بود « 17 » در ره عشق ما همه طفليم * عاشقان صافيند و ما ثفليم بالغ « 18 » عقلها بسى يا بى * بالغ عشق كم كسى يا بى
هامش
( 1 ) - چ : باز ( 2 ) - چ : باشه را عشق پشه‌گير ، ل : پشه را عشق بازگير ( 3 ) - چ : باز ( 4 ) - چ : عشق رفت ( 5 ) - چ : ره خلد رفت ، خ : ره ذل گرفت ( 6 ) - س : گرچه جانت ز عقل فرزانست ، ل : گرچه دانش ز عشق بيگانه است ( 7 ) - ك : بگذار ( 8 ) - م : كز دل ( 9 ) - ب : بندهء ( 10 ) - خ : آمد از عشق ( 11 ) - م : آدم ( 12 ) - م : دين ( 13 ) - م : پاى وى ( 14 ) - ل : عشق ( 15 ) - خ : حالى دان ( 16 ) - خ : لاابالى دان ( 17 ) - ك : يار پير بود ، ب : باز پير بود ( 18 ) - ل : طالب