طفل را بار « 1 » عشق پير كند * پشه را عشق با شه گير « 2 » كند
التمثيل بقصة آدم عليه السلام و سبب عشقه
دل خريدار نيست جز غم را * آن بنشنيدهاى كه آدم را
عزّ علمش سوى جنان آورد * ذل « 3 » عشقش به خاكدان آورد
چون ره علم رفت « 4 » سلطان شد * چون ره دل گرفت « 5 » عريان شد
چون همه لطفها بديد از حق * عشق جانش ندا شنيد از حق
اى كه ذاتت چو عقل فرزانهست « 6 » * عشق مگذار « 7 » كوهم از خانهست
زيركى ديو و عاشقى آدم * اين بمان تا بدان رسى در دم
عشق در پيش گير و دل بگذار * كه ز دل « 8 » خيره برنيايد كار
مرد را عشق تاج سر باشد * عشق بهتر ز هر هنر باشد
عاشقى بستهء « 9 » خرد نبود * علت عشق نيك و بد نبود
آدم از عشق « 10 » اهبطوا منّا * آمد « 11 » اندر جهان جان « 12 » تنها
عقل عزم احاطت وى كرد * غيرت عشق پاى او « 13 » پى كرد
برگزيده دو مرغ بهر دو كار * عقل طوطى و عشق بوتيمار
قدم عقل « 14 » نقد حالى جوى « 15 » * شعلهء عشق لاابالى گوى « 16 »
باشهء عقل صعوه گير بود * كركس عشق بازگير بود « 17 »
در ره عشق ما همه طفليم * عاشقان صافيند و ما ثفليم
بالغ « 18 » عقلها بسى يا بى * بالغ عشق كم كسى يا بى
هامش
( 1 ) - چ : باز
( 2 ) - چ : باشه را عشق پشهگير ، ل : پشه را عشق بازگير
( 3 ) - چ : باز
( 4 ) - چ : عشق رفت
( 5 ) - چ : ره خلد رفت ، خ : ره ذل گرفت
( 6 ) - س : گرچه جانت ز عقل فرزانست ، ل : گرچه دانش ز عشق بيگانه است
( 7 ) - ك : بگذار
( 8 ) - م : كز دل
( 9 ) - ب : بندهء
( 10 ) - خ : آمد از عشق
( 11 ) - م : آدم
( 12 ) - م : دين
( 13 ) - م : پاى وى
( 14 ) - ل : عشق
( 15 ) - خ : حالى دان
( 16 ) - خ : لاابالى دان
( 17 ) - ك : يار پير بود ، ب : باز پير بود
( 18 ) - ل : طالب