عشق و معشوق « 1 » اختيارى نيست * عشق زانسان « 2 » كه تو شمارى نيست « 3 »
عشق را « 4 » كس وجود نشناسد * هر دلى را وطن نپرماسد
گر نگو بنگرى نه جاى شكست * عشق را ره و راى نه فلكست
عاشقى خود نه كار فرزانه است * عقل در راه عشق ديوانه است
در ره عشق كائنات همه * ستد از « 5 » عجز خود برات همه
عرش و فرش از نهاد او حيران * بازگشته ز راه سرگردان
كس نداده نشان ز جوهر عشق * هيچ كس نانشسته همبر عشق
نقد عشق از سراى ارواحست * نه ز اشخاص و شكل و اشباحست « 6 »
راه نايافته « 7 » بيافتن است « 8 » * عشق بىخويشتن شتافتن است
كفر و دين عقل ناتمام « 9 » بود * عشق با كفر و دين كدام بود
هرچه در كائنات جزو كلاند « 10 » * در ره عشق طاقهاء پلاند « 11 »
عود و بيدى « 12 » كه سوختى همبر * دود اگر دو « 13 » يكيست خاكستر
بيد با ميوهدار « 14 » و خار و خدنگ * همه را آتشى كند « 15 » يك رنگ
پيش « 16 » آنكس كه عشق رهبر اوست * كفر و دين هر دو پردهء در اوست
مرد صورتپرست را گه كار * كفش دستار دان كمر ز ناز
هرچه آن نقش دور « 17 » گردونست * از سرا ضرب « 18 » عشق بيرونست
عشق برتر ز عقل و از جانست * لى مع اللّه وقت مردانست
عقل مرديست خواجگىآموز « 19 » * عشق درديست پادشاهى سوز
هامش
( 1 ) - پ : عشق معشوق
( 2 ) - ب : عقد ز انسان
( 3 ) - ل : كه مىشمارى نيست
( 4 ) - ذ : عقد را
( 5 ) - خ : شده از
( 6 ) - ذ : شكل اشباحست
( 7 ) - ب : راه نايافته ، چ : راه نارفته ، س : راه نايافتن
( 8 ) - ب : نه يافتن است
( 9 ) - ل : عشق ناتمام ، خ : عقل را تمام
( 10 ) - ب : كلست ، س : كلند
( 11 ) - ب : پلست ، س : پلند
( 12 ) - پ : بيد عودى
( 13 ) - س : دود و گردو
( 14 ) - س : هيزم ميوهدار ، چ : بىبر و ميوهدار
( 15 ) - پ : همه را كرده آتشى
( 16 ) - پ : نزد
( 17 ) - س : آن نقد دود ، چ : از بزر دور ، ل : آن عقل نقل
( 18 ) - كم : از سراهاء
( 19 ) - س : آدمى آموز