نيست در عشق حظ « 1 » خود موجود * عاشقان را چهكار با مقصود
عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد
عاشق آنست كو ز جان و ز تن * زود برخيزد او نگفته سخن
جان و تن را بسى محل ننهد * گنج را سكهء دغل ننهد
تا بود جعفرى بلون چو ماه * ننهد « 2 » بدرهاى سيم سياه
كردگار لطيف و خالق بار * هست خود پاك و پاك خواهد كار
بر صدف در چو يافت جانت بنه « 3 » * ورنه خرمهره را ز دست مده
قالت از سايهء هواست برو * لاف گه برگ « 4 » طاعتت به دو جو
خطهء خاك لهو و بازى راست * عالم پاك پاكبازى راست
بى خود ان را ز عشق فائده است « 5 » * عشق و مقصود خويش بيهده است « 6 »
عاشقان سرنهند در شب تار * تو برآنى كه چون برى دستار
عشق آتشنشان بىآبست * عشق بسيار جوى كميابست
عشق چون دست داد پشت « 7 » شكست * پاى عاشق دو دست چرخ ببست
اى دريغا كه با تو اين معنى * نتوان گفت زانكه هست عرى « 8 »
حكايت در كمال عشق و عاشقى
عاشقى را يكى فسرده بديد * كه همى مرد و خوش همىخنديد
گفت كآخر « 9 » بوقت جان دادن * خندت از چيست و اين خوش استادن « 10 »
گفت خوبان چو پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين ميرند
عشق را رهنماى و ره « 11 » نبود * در طريقت سر و كله نبود
هامش
( 1 ) - م : خط
( 2 ) - خ : ندهد
( 3 ) - ل : در صدف دل چو يافت جانت مده
( 4 ) - ل : لاف بركه كه
( 5 ) - م : فائده نيست ، چ : فائدهايست
( 6 ) - چ : بيهدهايست ، م : مقصود خويش بيهده نيست
( 7 ) - م : روى داد
( 8 ) - ل : غوى
( 9 ) - م : آخر
( 10 ) - س : چيست اين خنده و خوش استادن
( 11 ) - ذ : رهنماى ره