تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
نيست در عشق حظ « 1 » خود موجود * عاشقان را چه‌كار با مقصود عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد عاشق آنست كو ز جان و ز تن * زود برخيزد او نگفته سخن جان و تن را بسى محل ننهد * گنج را سكهء دغل ننهد تا بود جعفرى بلون چو ماه * ننهد « 2 » بدرهاى سيم سياه كردگار لطيف و خالق بار * هست خود پاك و پاك خواهد كار بر صدف در چو يافت جانت بنه « 3 » * ورنه خرمهره را ز دست مده قالت از سايهء هواست برو * لاف گه برگ « 4 » طاعتت به دو جو خطهء خاك لهو و بازى راست * عالم پاك پاكبازى راست بى خود ان را ز عشق فائده است « 5 » * عشق و مقصود خويش بيهده است « 6 » عاشقان سرنهند در شب تار * تو برآنى كه چون برى دستار عشق آتش‌نشان بىآبست * عشق بسيار جوى كميابست عشق چون دست داد پشت « 7 » شكست * پاى عاشق دو دست چرخ ببست اى دريغا كه با تو اين معنى * نتوان گفت زانكه هست عرى « 8 »

حكايت در كمال عشق و عاشقى

عاشقى را يكى فسرده بديد * كه همى مرد و خوش همىخنديد گفت كآخر « 9 » بوقت جان دادن * خندت از چيست و اين خوش استادن « 10 » گفت خوبان چو پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين ميرند عشق را رهنماى و ره « 11 » نبود * در طريقت سر و كله نبود
هامش
( 1 ) - م : خط ( 2 ) - خ : ندهد ( 3 ) - ل : در صدف دل چو يافت جانت مده ( 4 ) - ل : لاف بركه كه ( 5 ) - م : فائده نيست ، چ : فائده‌ايست ( 6 ) - چ : بيهده‌ايست ، م : مقصود خويش بيهده نيست ( 7 ) - م : روى داد ( 8 ) - ل : غوى ( 9 ) - م : آخر ( 10 ) - س : چيست اين خنده و خوش استادن ( 11 ) - ذ : رهنماى ره