عشق با سر بريده گويد راز * زانكه داند كه سر بود غماز
خيز و بنماى عشق را قامت * كه مؤذن بگفت قد قامت
عشق گويندهء نهان سخنست * عشق پوشيدهء « 1 » برهنه تنست « 2 »
عشق هيچ آفريده را نبود * عاشقى جز رسيده « 3 » را نبود
آب آتشفروز عشق آمد * آتش آبسوز عشق آمد
عشق بىچارميخ تن باشد * مرغ دانا قفسشكن باشد
جان كه دور از يگانگى باشد * دان كه چون مرغ خانگى باشد
كش سوى علو خود سفر نبود « 4 » * پر بود ليك اوج پر نبود « 5 »
همتش آن بود كه دانه خورد * قوّتش آنكه گرد خانه پرد
بندهء عشق باش تا برهى * از بلاها و زشتى و تبهى
بندهء عشق جان حر باشد * مرد كشتى چه مرد « 6 » در باشد
سر كشتى ز آرزو دان پر * قعر درياست « 7 » جاى طالب در
طالب در و آنگهى كشتى * در نيابى نيت بدين زشتى « 8 »
طمع از در آبدار ببر * خرزى را چه ره بود زى در « 9 »
عزم خشكى « 10 » بر اسب و بر خر كن * چون به دريا رسى قدم سر كن
مرد در جوى را به دريا بار * جان و سردان هميشه پاىافزار
سفر آب را بسر شو پيش * اندر آموز هم ز سايهء خويش
در چنين جوى ورنه پيش دكان * تو و خرمهرهء و تائى نان « 11 »
تا از اين سايه در هراسى تو « 12 » * در ز خرمهره كى شناسى تو « 13 »
هامش
( 1 ) - خ : پوشندهء
( 2 ) - م : برهنه كنست
( 3 ) - ب : گزيده را
( 4 ) - ب : كش بسوى علو سفر نبود ، چ : گرش سوى على سفر نبود
( 5 ) - چ : بر برد ليك روح پر نبود ، خ : بپرد ليك دور پر نبود
( 6 ) - ب : كشتى نه مرد
( 7 ) - س : پاى درياست ، ب : پاى كشتى است ، چ : سر كشتى است
( 8 ) - م : بدين نيت زشتى
( 9 ) - خ : سوى در
( 10 ) - س : عزم كشتى
( 11 ) - م : تائى جان ، كم : به تائى نان ، س : تائى نان
( 12 ) - خ : مىهراسى تو
( 13 ) - ب : چون شناسى تو