اين بدان وز قيل و قال گريز * جمله اين است و زان دگر پرهيز
رهروانى كه چشم سر دارند * ديده بر پشت راهبر دارند
روى در خلق مقتدا نه رواست * كه نه راه خداى راه هواست
تو به دو دادهاى « 1 » و او به تو روى * هر دو همره « 2 » چو حلقها در موى
به هوا او ترا تو او را دوست * بتپرستى تو بتپرستى اوست
آنكه هرگز نبود با خود « 3 » يار * اوست از رنج علم « 4 » برخوردار
نيك و بد ميل تو نه از خوابست * بد و نيك تو همچو جلابست
كى دهد مر بخار را تسكين * كآتش اندر دلست اى مسكين
آتش دل ز حكمت چپ و راست * نشود جز به بادبيزن كاست
دل تهى كن ز آتش پنداشت * كه كفى خاك باد « 5 » و آب نداشت
ساخته راه را همه اسباب * سوى منزل رسيده در تك و تاب
بىرفيق اين چنين ره هائل * رفته و كرده جسم را بسمل « 6 »
همه درباخته ز خود الوان * نفس رفته بمانده « 7 » جان و روان
كرده اين نفسها بجمله فدى * ساخته از قالب و نفوس غدى
روح صافى بمانده تن رفته * صدق مانده بجاى و فن رفته
معنى كار را جهينه شده * عين ارواح « 8 » را بثينه « 9 » شده
چون شدم فارغ از طريق جواز * عشق را زين سپس كنم آغاز
فضل فى ذكر العشق و فضيلة و صفة العشق و العاشق و المعشوق ذكر العشق يريح القلوب و يزيل الكروب
دلبر جانرباى « 10 » عشق آمد * سر بر و سرنماى « 11 » عشق آمد
هامش
( 1 ) - س : تو به دو داده روى
( 2 ) - س : در هم
( 3 ) - خ : با خود نبود هرگز
( 4 ) - خ : از عمر و علم ، ى : از علم و حلم
( 5 ) - ب : كه كف خاك باد
( 6 ) - م : منزل ، ب : بسمل
( 7 ) - ب : رفته نفس و بمانده
( 8 ) - ب : عشق ارواح
( 9 ) - م : بهينه ، ب : بثينه
( 10 ) - ب : دلرباى
( 11 ) - س : سر بر سر