كه بهرجا « 1 » رسد چو دندانش « 2 » * بدهد بر مزاج او جانش « 3 »
زر « 4 » بطيار كار بايد سخت * برگ باشد گواه جان « 5 » درخت
علم در مغزت و عمل در پوست * همچو نور چراغ و روغن اوست
علم آنجا چو « 6 » رخ بخلق آرد * مزد دانش بخلق نگذارد « 7 »
دانش آن خوبتر ز بهر « 8 » بسيج * كه بدانى « 9 » كه مىندانى هيچ
گر براى خداست اندك بس « 10 » * وز پى مال و جاه « 11 » اينت هوس
حكاية فى العجز و السكوت
شبلى از پير روزگار جنيد * كرد نيكوسؤالى از پى صيد
گفت پيرا نهاد جمله علوم * مر مرا كن درين زمان معلوم
تا بدانم كه راه عقبى چيست * مرد اين راه زين خلايق كيست
گفت برگير خواجه زود قلم * تا بگويم ترا ز سرّ قدم
شبلى اندر زمان قلم برداشت * وانچه او گفت يكبهيك بنگاشت « 12 »
گفت بنويس ازين قلم اللّه * چونكه بنوشت شد سخن كوتاه « 13 »
گفت ديگر چه ، پير گفت جز اين « 14 » * خود همين است كردمت تلقين
علمها جمله زير اين كلمهست * هست صورت يكى و ليك همهست
علم جمله جهان « 15 » جزين مشناس * بشنو فرق « 16 » فربهى ز آماس
هامش
( 1 ) - س : كه بهر جان
( 2 ) - ب : درمانش ، ذ : كه بهر چار شد چو ديد آتش ، ل : كه بهرجا كه دررسد دانش ، چ : كه بههرحال دررسد دالش
( 3 ) - م : بر مزاج خود جانش ، چ : بر مزاج او حالش
( 4 ) - م : زر ، ب : زين ، چ : دين
( 5 ) - م : نيكو گواى جان ، خ : كواه حال
( 6 ) - ل : علم اينجا چو ، خ : علم آنجا چو ، ب : دانش آنجا چو
( 7 ) - ل : مغز دانش بخلق نگذارد ، س : مزد دانش بخلق بگذارد ، م : مرد دانش
( 8 ) - چ : كه بهر
( 9 ) - س : زو بدانى
( 10 ) - خ : كز براى خداى اندك و بس ، س : خداست اندك و بس
( 11 ) - چ : جاهخوانى ، ل : جاهجوئى
( 12 ) - ب : همچنان بنگاشت
( 13 ) - ب : چون نبشتى حديث شد كوتاه ، چ : چون نبشت اين حديث شد كوتاه
( 14 ) - چ : گفت نيست جزين
( 15 ) - چ : علم هر دوجهان
( 16 ) - خ : بشنو اين فرق