تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
كه بهرجا « 1 » رسد چو دندانش « 2 » * بدهد بر مزاج او جانش « 3 » زر « 4 » بطيار كار بايد سخت * برگ باشد گواه جان « 5 » درخت علم در مغزت و عمل در پوست * همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو « 6 » رخ بخلق آرد * مزد دانش بخلق نگذارد « 7 » دانش آن خوب‌تر ز بهر « 8 » بسيج * كه بدانى « 9 » كه مىندانى هيچ گر براى خداست اندك بس « 10 » * وز پى مال و جاه « 11 » اينت هوس

حكاية فى العجز و السكوت

شبلى از پير روزگار جنيد * كرد نيكوسؤالى از پى صيد گفت پيرا نهاد جمله علوم * مر مرا كن درين زمان معلوم تا بدانم كه راه عقبى چيست * مرد اين راه زين خلايق كيست گفت برگير خواجه زود قلم * تا بگويم ترا ز سرّ قدم شبلى اندر زمان قلم برداشت * وانچه او گفت يك‌به‌يك بنگاشت « 12 » گفت بنويس ازين قلم اللّه * چونكه بنوشت شد سخن كوتاه « 13 » گفت ديگر چه ، پير گفت جز اين « 14 » * خود همين است كردمت تلقين علمها جمله زير اين كلمه‌ست * هست صورت يكى و ليك همه‌ست علم جمله جهان « 15 » جزين مشناس * بشنو فرق « 16 » فربهى ز آماس
هامش
( 1 ) - س : كه بهر جان ( 2 ) - ب : درمانش ، ذ : كه بهر چار شد چو ديد آتش ، ل : كه بهرجا كه دررسد دانش ، چ : كه به‌هرحال دررسد دالش ( 3 ) - م : بر مزاج خود جانش ، چ : بر مزاج او حالش ( 4 ) - م : زر ، ب : زين ، چ : دين ( 5 ) - م : نيكو گواى جان ، خ : كواه حال ( 6 ) - ل : علم اينجا چو ، خ : علم آنجا چو ، ب : دانش آنجا چو ( 7 ) - ل : مغز دانش بخلق نگذارد ، س : مزد دانش بخلق بگذارد ، م : مرد دانش ( 8 ) - چ : كه بهر ( 9 ) - س : زو بدانى ( 10 ) - خ : كز براى خداى اندك و بس ، س : خداست اندك و بس ( 11 ) - چ : جاه‌خوانى ، ل : جاه‌جوئى ( 12 ) - ب : همچنان بنگاشت ( 13 ) - ب : چون نبشتى حديث شد كوتاه ، چ : چون نبشت اين حديث شد كوتاه ( 14 ) - چ : گفت نيست جزين ( 15 ) - چ : علم هر دوجهان ( 16 ) - خ : بشنو اين فرق