بگذر از قال و حال پيش آور * قال قيدست زو سبك بگذر « 1 »
آن كسانى كه بستهء حالند * بر گذشته ز قيل « 2 » و از قالند
در مناجات بىزبانان آى * هرچه خواهى بگو و لب مگشاى « 3 »
بگذر از قال و گفتهاء محال « 4 » * ذرهء « 5 » صدق بهتر از صد قال
راه تقليد و قيد رو « 6 » بگذار * وز هوسها بجمله دست بدار
گر مراد « 7 » تو اوست خود داند * پس گر او نيست « 8 » اينت نستاند
از هوس گفت رخ بدعوى نه « 9 » * چون جرس بانگ و هيچ معنى نه « 10 »
مرد معنى سخن ندارد دوست * زانكه بودست مغزها را پوست
از مقلد مجوى راه صواب * نردبان پايه كى بود مهتاب
هركه از علم « 11 » صدق جست ببرد * هركه از وى دها « 12 » گزيد بمرد
كه « 13 » كند به چو نيست يك حاذق « 14 » * پير را فالج و جوان را دق
نيست يك مرد صادق « 15 » اندر كار * ليك هستند مدعى بسيار
علم جست « 16 » از درون اهل صواب * همچو در جوى خرد روشن آب « 17 »
هامش
( 1 ) - ل : زود ازو بگذر
( 2 ) - م ، ز مال و ز قالند ، چ : ز قالت و قالند
( 3 ) - ل : بگشاى
( 4 ) - ل : از قال تا رسى تو به حال ، ب : از قال و قيلهاى محال
( 5 ) - ذ . در ره
( 6 ) - چ : قول را ، ى . قول رو
( 7 ) - چ : كه مراد
( 8 ) - ل : پس اگر نيست ، م : پس كزو نيست ، س : پس گر او نيست .
( 9 ) - س : از هوس گفت رخ بمعنى به ، چ : از هوس بگذر وز معنى نه ، ب : از هوس گفت جز كه دعوى نه
( 10 ) - چ : نيست كار دعوى نه ، س : بانگ هيچ و دعوى نه ، ب : جمله بانگ و معنى نه - اين بيت در صفحه 282 ذكر شده و در اينجا مكرر است
( 11 ) - ل : او علم
( 12 ) - م : زانكه از وى دها ، ب : هركه از وى دغا
( 13 ) - م : كى ، چ : كه
( 14 ) - س : صادق
( 15 ) - چ : حاذق
( 16 ) - س : علم حق
( 17 ) - س : هست چون از رگ درفشان آب ، ب : هست چون بر كه و درفشان آب ، ل : هست چون ماه بر در فشان آب