علم كز بهر باغ و راغ بود * همچو مر دزد را چراغ بود
علم كز بهر حشمت « 1 » آموزى * حاصلش رنج دان و بد روزى
زانكه جانآفرين چو جان نبود * علمخوان همچو علمدان نبود « 2 »
نيك خواند « 3 » و ليك بد گردد * ره برد ليك گرد خود گردد
نز پى كار داشت علم ابليس * داشت بهر تكبر و تلبيس
قدر دين تو ديو به داند * كه دهد عشوه دينت « 4 » بستاند
تو ز ابليس كمترى اى خر « 5 » * زانكه تو دينفروشى او دينخر
چون تو در دام « 6 » او برآويزى « 7 » * از خداى و رسول بگريزى
هرك را مست كرد گفتارش * تا ابد كس نديد « 8 » هشيارش
آن كسى از خداى برنخورد * كه حديث و حدث يكى شمرد
علم در مزبله فرونايد * كه قدم با حدث نكو نايد « 9 »
روز اول چه بينوا چه نوا * شب آخر چه پادشه چه گدا
حكايت شبلى رحمة اللّه در اخلاص و ريا
شبلى آنگه كه كرد از خود صيد « 10 » * بود روزى به نزد پير جنيد « 11 »
ديدها كرده بر دو رخ چو دو جوى * يا مرادى و يا مرادى گوى
پير گفتش خموش « 12 » باش خموش * بر در او برو « 13 » سخن مفروش
در ره او « 14 » سخنفروشى نيست * در رهش بهتر از خموشى نيست
در رهش رنج نيست آسانيست * بىزبانى همه زباندانيست
هامش
( 1 ) - ل : حكمت ؟
( 2 ) - ب : علمدان همچو علمخوان نبود
( 3 ) - م : داند
( 4 ) - س : كه دهد كبر و دينت ، ل : زانكه دينت بعمر
( 5 ) - س : تو ز ابليس بنگرى ، م : كمترى بهتر ، ب : كم بوى آخر ، ل : به نهء اى خر
( 6 ) - ك : در دام ، م : از دام
( 7 ) - ل : از دام او بپرهيزى
( 8 ) - ب : نكند زود زود
( 9 ) - ك : فروماند
( 10 ) - ب : كه شد درين ره صيد ، س : كه صيد كرد از خود
( 11 ) - چ : بود يك روز پيش پير جنيد ، ب : رفت يك روز پيش پير جنيد ، س : پيش پير جنود
( 12 ) - چ : پير گفتا خموش
( 13 ) - س : بره او برو ، ب : بر ره او برو
( 14 ) - ى : بر در او