زان همه هيچ همرهى « 1 » مطلب * توشه جوى از پى خود و مركب « 2 »
خرد از « 3 » بهر آب و نان نبود * همره حج نگاهبان نبود
بهر پاس است مار بر سر گنج * نز پى آنكه گيرد از وى خنج « 4 »
ناطق عقل صدق دانا به « 5 » * مستمع در عمل توانا به
كار بىعلم بار و بر ندهد * تخم بىمغز بس ثمر ندهد « 6 »
درد بىعلم تخم در شوره است « 7 » * علم بىدرد سنگ در كوره است « 8 »
دانشى كان فزون ز كار بود * همچو در ديده انتشار بود
علم كان « 9 » زيردست مزدورست * آن نه علم است كان « 16 » همه زورست
مرد دين تا بجست دينارست * همچو ناقه درست و بيمارست
علم را چون تو خوانى از بازيش « 10 » * آلت جاه و ساز ره سازيش « 11 »
كشد آن علم جانت در امواج * بدل تاج دين كند تاراج
باز اگر علم مر ترا خواند * بر براق بقات بنشاند « 12 »
تا بدانجا كه چشم او بيند * تا بننشاندت بننشيند
مكن از ظن بسوى علم شتاب * زانكه در ظن بود خطا و صواب
جان بىعلم بينوا باشد * مرغ بىبرگ بينوا « 13 » باشد
جان دانا نوا زند در مرگ * همچو بلبل نوا زند بر برگ
دانشومند دل تهى « 14 » علفى * از پى نفس « 15 » حرف شد صحفى
علم كز بهر دين « 16 » و داد بود * آتش و آب و خاك و باد بود
علمجوئى كه در تباهى بود * روى او چون در آب ماهى بود
هامش
( 1 ) - م : مرهمى ، ب : همرهى
( 2 ) - ل : از براى خود مركب
( 3 ) - م : گر خود از
( 4 ) - ل : غنج ، س : خنج
( 5 ) - س : باطن تو ز صدق دكابه ؟ ، ل : ناطق حدق
( 6 ) - س : بار و بر ندهد ، م : كام و كر ندهد ، ل : كام و بر
( 7 ) - م : درد بىعلم تخم در شور است ،
( 8 ) - س : علم بىبر چو سنگ در گور است
( 9 ) - خ : كو
( 10 ) - م : از بازى ، خ : از تاريش
( 11 ) - م : سازى
( 12 ) - س : وفات بنشاند
( 13 ) - خ : در نوا
( 14 ) - ل : دل نهى
( 15 ) - ل : نقش
( 16 ) - س : بهر عدل