مرد را زه ز حال برخيزد * حال بايد كه قال برخيزد
از سخنگوى قال « 1 » پرس نه حال * از زرهگر زره طلب نه جوال
زاد اين راه عجز و خاموشيست * قوّت و قوت مرد كمكوشيست
رهروان را چو درد راهبرست * آنكه را درد نيست كم ز خرست
التمثل فى المحبة و الشكر
آن يكى خيره ز اشترى پرسيد * كه مر او را چنان مسخر ديد
كه چرا با چنين قد و قامت « 2 » * كودكى را « 3 » همىكنى طاعت
هيكلت بس شكرف « 4 » گاه طلاع * كودكان را چرا شوى مطواع
دادش اشتر جواب و گفت اى مرد * من شدستم چنين متابع درد
من خود از كودك ارچه بىخبرم « 5 » * به مهار و رسن همىنگرم « 6 »
درد كردست مر مرا كردى * من شدستم متابع « 7 » دردى
هرك را درد راهبر نبود * مرد را زان جهان « 8 » خبر نبود
مرد را درد عشق راهبرست * آتش عشق مونس جگرست
گرچه حاجى مناسكآموزست * به عمل علم او « 9 » رهافروزست
پوست « 10 » عالم بزهر آلودست * وز درونش به مشك اندودست
عالم آنكس بود كه معنى بكر * آورد او برون ز انده و فكر « 11 »
گر محدث بود نديمش دان * ور محقق بود حكيمش خوان
در ره از آبهاى جانكاهت « 12 » * پل نگهبان بود نه همراهت « 13 »
لا جرم « 14 » ديد بايدت ناچار * اندرين راه رباطبان « 15 » بسيار
هامش
( 1 ) - س : فال
( 2 ) - م : طلعت
( 3 ) - ب : كودكان را
( 4 ) - ل : شكفت
( 5 ) - ذ : من ز خرد و بزرگ بىخبرم
( 6 ) - ب : نمىنگرم
( 7 ) - چ : گشتهام من متابع
( 8 ) - چ : از جهان
( 9 ) - س : نه عمل علم او ، ب : عمل و علم او
( 10 ) - كم : گوشت
( 11 ) - خ : به انده و فكر
( 12 ) - ل : ار آبهاى جانكاهست
( 13 ) - ل : همراهست
( 14 ) - س : تا حرم
( 15 ) - چ : رباطيان