آن نكرده « 1 » بديده « 2 » قسمش را * وين بكرده « 3 » بمانده اسمش را « 4 »
بوده بيند كسى كه جانورست * آنكه نابوده بيند آن دگرست
هركه شد جان ز علمش آسوده * بوده دانست و ديد نابوده
جان عالم بود مآلى بين « 5 » * ديدهء جاهلست حالى بين « 6 »
زانكه نازيركان و طرّاران « 7 » * گل فرستند سوى « 8 » گلخواران
باز عالم چو بيندش با گل * سرد گرداندش گل اندر دل
لذت گل به دلش سرد كند * دلش از گل به حيله فرد كند
از پى مصلحت برو خندد « 9 » * كخكخى « 10 » در بروت او بندد « 11 »
چون ترا از ترى دل بتريست « 12 » * آنكه شير خرت دهد ز خريست
نيك نادان در اصل نيكو نه « 13 » * بد دانا ز نيك نادان به
كار يكساله را بها دو درم * علم يك لحظه را بها عالم
آن كشد زين و اين « 14 » كشد زان بار * كه عمل مركبست و علم سوار
چه كنى علم « 15 » در ميانهء گنج * كار بايد كه كار دارد خنج
علم نر آمد و عمل ماده * دين و دولت بدين دو آماده « 16 »
عالمان خود كمند در عالم * باز عامل ميان عالم كم
زعفرانخوار تازهروى بود * زعفرانساى ياوهگوى « 17 » بود
شادى دل شرابخوار خورد * انده دل شرابدار برد « 18 »
چند پرسيم چون گرانجانان * كه عمل نيست « 19 » با سخندانان
هامش
( 1 ) - ب : اين بكرده
( 2 ) - س : بمانده ، م : نهاده
( 3 ) - ب : وان نكرده
( 4 ) - ب : بمانده اسمش را ، س : ببرده قسمش را
( 5 ) - م : جمالى بين ، س : جان عالمت نقد حالى بين ، چ : ز نقد مالى بين
( 6 ) - س : ديدهء جاهلت خيالى بين
( 7 ) - م : زانكه با زيركان و طراران ، س : وانكه او از دكان طراران
( 8 ) - س : گل فرستد بسوى
( 9 ) - س : بر آن خندند
( 10 ) - س : كاخ اخى
( 11 ) - س : بندند
( 12 ) - ب : تيريست
( 13 ) - س : نيكى نه ، م : نيك منه
( 14 ) - س : وين ، م : و ان
( 15 ) - پ : حلم
( 16 ) - س : بهر دو آماده ، ب : ازين دو شد زاده
( 17 ) - س : بادكوى ، ب : يافهگوى
( 18 ) - س : انده آن شرابدار خورد
( 19 ) - س : نيست ، م : چيست