علمدان كدخداى دو جهانست * وانكه نادان حقير و حيرانست
حكما بار جمله بربستند * همه « 1 » رفتند و زين هوس رستند
تو گل و دل درين جهان بستى * اى نه هشيار چون چنين مستى
علمدان خاصهء خدا آمد « 2 » * علمخوان شوخ و نرگدا « 3 » آمد « 4 »
بهر دين با سفيه راى مزن * رگ قيفال بهر پاى مزن
بد ز نيكان سلامتى « 5 » نشود * كه ز بيجاده قيمتى نشود
در دونى براى زر نزنند « 6 » * با سليق از براى سر نزنند
آنكه را علتى بود در پشت * چون بنالد ز پنجه و انگشت
چون تو بر سر نهى ورا مرهم * نفزايد ز مرهمش مرهم
آن حكيمان كه روى بنمايند * بر گل و بر دلت نبخشايند « 7 »
فى الجاهل و يظن العالم
رافضى « 8 » را عوام در تف كين * مىزدند از پى حميت « 9 » دين
يكى از رهگذر درآمد زود * بيش از آن زد كه آن گره زده بود
گفتم ار مىزدند « 10 » ايشانش * بهر اشكال كفر و ايمانش
تو چرا بارى اى بدل سندان * بىخبر كوفتى دو صد چندان
جرم او چيست گفت بشنو نيك * من ز جرمش خبر ندارم ليك
سنيان مىزدند و من بدمش « 11 » * رفتم و بهر مزد هم زدمش « 12 »
علم خواندى نگشتى « 13 » اهل هنر * جهل از اين علم تو بسى بهتر « 14 »
علم را هركه نيست آماده * مثلش چون كهست و بيجاده
هامش
( 1 ) - پ : جمله
( 2 ) - س : خداى آمد ، چ : خداى بود
( 3 ) - س : شرح بر گداى
( 4 ) - چ : نر گداى بود
( 5 ) - س : قيامتى
( 6 ) - م : راى دين از براى شر نزنند
( 7 ) - س : بر گل و دل همىنبخشايند
( 8 ) - م ، س : قاضى
( 9 ) - ى : از براى حجت
( 10 ) - م : مىزنند
( 11 ) - ك : منهيان مىزدند دمبهدمش
( 12 ) - س : رفتم و بهر مزد هم زدمش ، ب : رفتم از بهر مزد مىزدمش
( 13 ) - س : نگشته
( 14 ) - م : صد هزار بتر ، ب : جهل زين علم به بود نه بتر ، ذ : علمت از جهل صد هزار بتر