تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
علم‌دان كدخداى دو جهانست * وانكه نادان حقير و حيرانست حكما بار جمله بربستند * همه « 1 » رفتند و زين هوس رستند تو گل و دل درين جهان بستى * اى نه هشيار چون چنين مستى علم‌دان خاصهء خدا آمد « 2 » * علم‌خوان شوخ و نرگدا « 3 » آمد « 4 » بهر دين با سفيه راى مزن * رگ قيفال بهر پاى مزن بد ز نيكان سلامتى « 5 » نشود * كه ز بيجاده قيمتى نشود در دونى براى زر نزنند « 6 » * با سليق از براى سر نزنند آنكه را علتى بود در پشت * چون بنالد ز پنجه و انگشت چون تو بر سر نهى ورا مرهم * نفزايد ز مرهمش مرهم آن حكيمان كه روى بنمايند * بر گل و بر دلت نبخشايند « 7 »

فى الجاهل و يظن العالم

رافضى « 8 » را عوام در تف كين * مىزدند از پى حميت « 9 » دين يكى از رهگذر درآمد زود * بيش از آن زد كه آن گره زده بود گفتم ار مىزدند « 10 » ايشانش * بهر اشكال كفر و ايمانش تو چرا بارى اى بدل سندان * بىخبر كوفتى دو صد چندان جرم او چيست گفت بشنو نيك * من ز جرمش خبر ندارم ليك سنيان مىزدند و من بدمش « 11 » * رفتم و بهر مزد هم زدمش « 12 » علم خواندى نگشتى « 13 » اهل هنر * جهل از اين علم تو بسى بهتر « 14 » علم را هركه نيست آماده * مثلش چون كهست و بيجاده
هامش
( 1 ) - پ : جمله ( 2 ) - س : خداى آمد ، چ : خداى بود ( 3 ) - س : شرح بر گداى ( 4 ) - چ : نر گداى بود ( 5 ) - س : قيامتى ( 6 ) - م : راى دين از براى شر نزنند ( 7 ) - س : بر گل و دل همىنبخشايند ( 8 ) - م ، س : قاضى ( 9 ) - ى : از براى حجت ( 10 ) - م : مىزنند ( 11 ) - ك : منهيان مىزدند دم‌به‌دمش ( 12 ) - س : رفتم و بهر مزد هم زدمش ، ب : رفتم از بهر مزد مىزدمش ( 13 ) - س : نگشته ( 14 ) - م : صد هزار بتر ، ب : جهل زين علم به بود نه بتر ، ذ : علمت از جهل صد هزار بتر