علم از حلم نيك پى گردد * سنگ « 1 » بىسنگ لعل كى گردد
التمثيل فى وضع الشى به غير موضعه
آن شنيدى كه ابلهى برخاست * سرگذشت از مخنثى درخواست « 2 »
كه بگو سرگذشتى اى به همان * گفت رورو مزح مكن « 3 » هله هان
كسى از حيز سرگذشت نجست * حيز را كون گذشت بايد گفت « 4 »
گوش « 5 » سوى همه سخنها دار * هرچه زان به « 6 » درون جان بنگار
هرچه مايه « 7 » صفا بدان ده روى * هرچه مايه « 8 » كدر كذر كن زوى
حجت ايزدست در گردن * خواندن علم و كار ناكردن
كردهاى همچو گوز بن گردن * از چه از عشوه و قفا خوردن
مخر آن « 9 » عشوه كاندرين بنياد * عشوه تن پر كند و ليك از باد
مشك پربادى از سر و دل و تن * ريسمانى شوى به يك سوزن
در جهان خراب بىفرياد « 10 » * كس گرفتار باد عشوه مباد
قبله اول ز قبله « 11 » بازشناس * تا بدانى تو فربهى ز آماس
چند از اين در نفاق و محتالى « 12 » * چشمها درد و لاف كحالى
هركه مغرور بانگ غولانست * اجلش زير ام غيلانست « 13 »
علمت از جان و مالت « 14 » از تن تست * آن دو معشوقه اين دو دشمن تست
پاك شو تا ز اهل دين گردى * آن چنان باش تا چنين گردى
رهروان را ز نطق نبود ساز « 15 » * پيل فربه بود ضعيف آواز
هامش
( 1 ) - س : سگ ؟
( 2 ) - س : سرگذشتى ز حيزى اندر خواست
( 3 ) - س : زنخ مزن
( 4 ) - س : كون گذشت بايد جست
( 5 ) - س : گوشى
( 6 ) - س : آنچه به زو ، ل : هرچه زو به ، ذ : هرچه زان مه
( 7 ) - م : هرچه مايه ، كم : هرچه يا بى
( 8 ) - م : هرچه مايه ، و آنچه باشد ، ك : و آنچه بينى
( 9 ) - ل : مخور اين
( 10 ) - آ : بىبنياد
( 11 ) - س : قلبه ؟
( 12 ) - س : در نقاب محتالى ، م : در نفاق و محتالى ، ل : نقاب محتالى
( 13 ) - ل : اين مغيلانست
( 14 ) - س : از مال و جانت
( 15 ) - س : سوز و نياز