در بهار از نه عدل وى « 1 » بودى * با گل و با گلاب « 2 » كى بودى
عقل همچون بهار دلجويست * كآب فرزانگيش در جويست
بال برنا نشاط زن باشد * صبح اول دروغزن باشد
شب برنائى ار فطير « 3 » بود * پير چون صبح مستطير « 4 » بود
هست در خانقاه ربّانى « 5 » * بر سر شارع مسلمانى
از براى سرور سرو سهى * نه ز راه بدى ز روى بهى « 6 »
اندر كمال عقل
چار طبعش مريد و او پيرست * ده حواسش سپاه و او ميرست
رنگ پنداشت « 7 » را ز تختهء آز * رو بشويش به آب ذل و نياز
زانكه اندر سواد سايهء شرع « 8 » * اصل دين را براى نكتهء فرع
مايه داد از پى درنگ ترا * سه قوى چارگونه رنگ ترا « 9 »
جان تو در عالم درنگ آيد « 10 » * خود از اين رنگهاش ننگ « 11 » آيد « 4 »
از پى جستن سلامت جان « 12 » * اسب جان را در اين محيط مران « 13 »
داند آن را « 14 » كه اهل ذهن و ذكاست * كه سلامت بساحل درياست
دست و پاى ترا ببند قضا « 15 » * هست بسته درين سپنج فضا « 16 »
پس تو با دست و پاى بستهء او * روى دريا مجو به پشت كدو
آشنا را اگر نمىدانى * خر بقلزم « 17 » درون چرا رانى « 18 »
ور ندانى « 19 » تو آشنا بشنو * خيره بيهوده بر مناره مرو
هامش
( 1 ) - چ : نه عقل وى
( 2 ) - س : يا گل و يا گلاب
( 3 ) - ل : از فطير
( 4 ) - ب : مستيز
( 5 ) - ب : در خاندارى ربانى ، م : خانهء ز ربانى
( 6 ) - ب : ز روز بهى
( 7 ) - ل : زنگ برداشت ، خ : رنگ برداشت
( 8 ) - خ : شارع شرع
( 9 ) - س : سه قوى چهار رنگ ترا
( 10 ) - س : آمد
( 11 ) - م : تنگ ، ل : ننگ
( 12 ) - ض : ذين
( 13 ) - ض : اسب تن را درآر نيك بزين
( 14 ) - ل : داند آنكس
( 15 ) - ل : دست و پايت ببند عقل و قضا ، خ : ببند غل و قضا
( 16 ) - م : سپنج فضا ، كم : فسيح فضا ، خ : سپنج سرا
( 17 ) - ل : به دريا
( 18 ) - ذ : چرا درون رانى ، خ : درون چه مىرانى
( 19 ) - ل : ور ندانى ، م : ور ندارى