گفت اين خوى « 1 » نزد من نه بدست * جود مال و بخيلى خردست
مال بدهم پى جوانمردى « 2 » * عقل ندهم به كس به نامردى
در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليكن اندر معاملت بسته
ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون « 3 »
مرد باشى به گاه بيع و شرى * از ثريّا نيوفتى بثرى
عقل دست و زبان كوته دان * آرزو رأس مال « 4 » ابله دان
اى خرد « 5 » كرده سرفراز ترا * سرنگونسار كرده « 6 » آز ترا
مرد گرد « 7 » در خرد گردد * تنگ ميدان بگرد خود گردد
هركجا رخ نهادى اى عاقل * توبه آيى چو بد « 8 » ندارى دل
هركه تدبير رأى بد نكند * ستد و داد بىخرد نكند
بىخرد را ز خود نباشد سود * بود او آتش است و سودش دود « 9 »
كه ازو تيره تيرگى آرد * چشم را خيرهخيرگى آرد
حاكم عقل را در اين بنياد * كارها محكم است و دلها شاد
زانكه در مكتب علوم ازل * از پى راندن رسوم عمل « 10 »
نتف او در آسمانهء نقل « 11 » * نكتش در كتابخانهء عقل « 12 »
از خرد خواجه شو كه سنگ سپيد * لعل شد زير دامن خورشيد
اوست بهر بقاى جاويدان * دفتر نقش « 13 » و خامهء فرمان
هامش
( 1 ) - م : اين نيك ، س : اين حرب ، ل : گفتى اين خوب
( 2 ) - م : بر جوانمردى ، س ، گه جوانمردى
( 3 ) - م : زندهء مغبون
( 4 ) - س : آرزو راست مال
( 5 ) - ل : اى امل
( 6 ) - س : سرنگوسار
( 7 ) - ل : مرد كوجز
( 8 ) - ض : به توتى چو به بد س : توبه آبى چو بد ، ب : بهتر آبى ، م : به تو آئى
( 9 ) - ل : سود
( 10 ) - ل : از پى ديدن رسوم ازل
( 11 ) - خ : لطف او بر آستانهء عقل
( 12 ) - ل : نقل
( 13 ) - كم : نفس