مر ترا عقل چهره ننموده است « 1 » * ور بننمود چهره « 2 » بر سودست
اين كزين روى عقل مرد و زنست « 3 » * اين نه عقل استراق اهرمنست « 4 »
ذهن قلاب و كاهن و ساحر * راى دزد و مشعبد و شاعر
اين همه فطنت و دها « 5 » و حيل * از عطاء عطاردست و زحل
خود پديدست تا به مكارى * چه دهد هندوئى و طرّارى
دهش تير « 6 » و بخشش كيوان * گوشه كشتت « 7 » كنند همچو كمان
ديو از اين عقل گشت با شر و شور * تا بمخراق لعنتى شد كور
بگذر از عقل و « 8 » خدعه و تلبيس * كه عزازيل ازين شدست ابليس « 9 »
خردى را كه آن دليل بديست « 10 » * لعنتش كن كه بىخرد خرديست « 11 »
عقل دانست خوى بخل از جود * عقل بشناخت « 12 » بوى بيد از عود
درگذر زين كياست « 13 » او باش * عقل دين جو و پس رو او باش « 14 »
عقل دين « 15 » مر ترا نكوياريست * گر بيابى نه سرسرى كاريست
عقل دين مر ترا چو تير « 16 » كند * بر همه آفريده مير كند
عقل دين جز هدى عطا « 17 » نكند * تا نبردت به حق رها نكند
نفس بىعقل احمقى باشد * نوح بىروح « 18 » زورقى باشد
عقل مردان رسيده « 19 » تا در حق * شده از بند نيك و بد مطلق
سوى « 20 » عاقل چو ديو و دد باشد * هركه دربند نيك و بد باشد
زانكه خود نيست عاقلان را برخ * از چه از هفت مير « 21 » و از نه چرخ
هامش
( 1 ) - ذ : روى ننموده است
( 2 ) - خ : ورت بنمود چهره
( 3 ) - م : مرد و زنند ، م : آشيان اهرمنند
( 4 ) - س : آنكه ازين روى عقل مرد و زنست آن نه عقل اشتياق اهرمنست
( 5 ) - س : ذكا ، م : دها
( 6 ) - ل : تيره
( 7 ) - ذ : كوژپشت است ، س : گوشه گشته
( 8 ) - ل : از زرق ، س : از عقل و ، م : از عقل
( 9 ) - خ : شده ابليس
( 10 ) - ل : بد است
( 11 ) - ل : خرد است
( 12 ) - م : عقل بشناخت ، س : عقل دانست
( 13 ) - س : كياست ، م : نشيمن
( 14 ) - خ : بىرو او باش
( 15 ) - ب : عقل و دين
( 16 ) - خ : پير
( 17 ) - چ : عطا ادا
( 18 ) - م : لوح بىروح ، ل : لوح بىنوح ، س : نوح بىروح
( 19 ) - ل : سبيد
( 20 ) - ل : نزد
( 21 ) - ل : نيست از هفت پير ، كم : هفت مير