عقل كز بهر مال و جاه و دهست * دان كه عطار نيست ناك دهست
عقل طرّار و حيلهگر نبود * عقل دو روى و كينهور نبود
عقل از اشعار عار دارد عار * عقل را با دروغ « 1 » و هرزه چهكار
عقل بر هيچ دل ستم نكند * بطمع قصد مدح و ذم نكند
عقل جز خواجهء محقق نيست * عقل صوفيچهء مبقبق « 2 » نيست
آنكه او آبريز و نان « 3 » طلبست * وانكه ناشى « 4 » وانكه بوالعجبست
وانكه از بهر مجمع رندان * كرد تف تموز در زندان
وانكه سرماى دى مهى را باز * بند برمىنهد ز روى نياز « 5 »
وانكه داهى و آنك سالوسيست * وانكه غماز و آنك ناموسيست
وانكه از سنگ شيشه پردازد * وانكه در حقه مهره مىبازد
وانكه او بر زمين هزاران بار * پاى بر سر نهاد جنبروار
هست بسيار زين نسق بجهان * كه حساب و شمار آن نتوان « 6 »
اين همه عقلهاى عاريتى است * كز پى « 7 » جاه و مال و بدنيتيست
اين همه زرنماى خاك دهند * همه عطار شكل و ناك « 8 » دهند
هر دهائى « 9 » كه ناپسنديده است * حس انسان « 10 » ز عقل دزديدست « 11 »
هرچه نيكوست گر بدست بدست * آن او نيست گمشدهء خردست
عقل را جز صلاح نبود كار * عقل را در صلاح « 12 » هرزه مدار
عقل خود كارهاى بد نكند * هرچه آن ناپسند خود نكند
عقل در دست يك رمه خودراى * چون چراغى « 13 » است در طهارت جاى
هامش
( 1 ) - ل : با فساد
( 2 ) - م : منفق ، ل : منافق ، س : بنقنق ، ب : مبقبق
( 3 ) - ذ : آبريز نان
( 4 ) - پ : وانكه امى ، س : وانكه مىخوار و ، ى : و آنكه آسى ، ذ : وانكه باشى
( 5 ) - پ : بند مىبرنهد براى نياز
( 6 ) - پ : او نتوان
( 7 ) - س : كز پى ، م : كى پى
( 8 ) - س : شكل ناك
( 9 ) - س : هرزهائى ، م : هر دهائى ، ذ : مردهائى ؟
( 10 ) - چ : ايشان
( 11 ) - ل : ناديده است ، خ : ز خلق دزديده است
( 12 ) - م : سلاح
( 13 ) - م : چراغ