تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
عقل در كوى عشق نابيناست * عاقلى كار بو على سيناست سوى تو عقل صلح يا كين است * اينت ريش ار سوى تو عقل اين است عقل كان رهنماى حيلت تست * آن نه عقل است كان عقيلت تست از براى صلاح دشمن را * عقل خوانده حواس روشن را منگر آن روشنى كه هم بغرور * كشت پروانه را چراغ از نور « 1 » عقل را هركه با بدى آميخت * لا جرم عقل جست و او آويخت آنچه عقلت نمود آن ره گير * رخ و اسبت چو شد كم شه‌گير « 2 » آشنا نيست هركه بيگانه است * هر كرا عقل نيست ديوانه است گنگ بايد مريد پير نياز * تا شود عقل او « 3 » سخن‌پرداز چون سخن‌گوى گشت عقل مريد * مرده بر در بمانده ديو مريد « 4 » هركه در عقل همچو سلمان شد * دان كه ديو دلش مسلمان شد لا جرم چون ز عقل يافت كمال * سه بيابان « 5 » برد به سيصد سال هرك را رأى و روى « 6 » سلمانيست * آخرين منزلش مسلمانيست نيست از عقل در سراى غرور * تبش و تابش از دم « 7 » انگور وز خرد نيست در خيال سواى « 8 » * مى و شطرنج و نرد و بربط و ناى « 9 » خرد از بهر امن و امر آمد « 10 » * نز پى خمر و زمر و قمر آمد عقل فرمان پادشاهى راست * نز پى لاهى و ملاهى راست زاجر زمر « 11 » و ناهى خمر اوست * و آنكه بشنيدهء اولوالأمر اوست وين سلاطين « 12 » كه نزره دين‌اند * نه سلاطين كه آن « 13 » شياطين‌اند
هامش
( 1 ) - س : بنور ( 2 ) - ل : عقل شاهست و پند آن شه‌گير ، ى : ذم فرزين بمان دم شه‌گير ( 3 ) - خ : عقل از آن ( 4 ) - خ : عقل پريد ( 5 ) - ل : سر به پايان ؟ ( 6 ) - م : داراى روى ( 7 ) - پ : تبش از تابش دم ( 8 ) - ل : سراى فنا ، ب : در ميان سراى ، س : از خرد نيست در سراى خيال ( 9 ) - س : بربط مال ( 10 ) - س : از امر بهر امر آمد ، چ : امن امر آمد ( 11 ) - ذ : رمز و : ل : امر ، س : زاجر زمر ( 12 ) - خ : آن سلاطين ( 13 ) - خ : نز سلاطين كه از