عقل در كوى عشق نابيناست * عاقلى كار بو على سيناست
سوى تو عقل صلح يا كين است * اينت ريش ار سوى تو عقل اين است
عقل كان رهنماى حيلت تست * آن نه عقل است كان عقيلت تست
از براى صلاح دشمن را * عقل خوانده حواس روشن را
منگر آن روشنى كه هم بغرور * كشت پروانه را چراغ از نور « 1 »
عقل را هركه با بدى آميخت * لا جرم عقل جست و او آويخت
آنچه عقلت نمود آن ره گير * رخ و اسبت چو شد كم شهگير « 2 »
آشنا نيست هركه بيگانه است * هر كرا عقل نيست ديوانه است
گنگ بايد مريد پير نياز * تا شود عقل او « 3 » سخنپرداز
چون سخنگوى گشت عقل مريد * مرده بر در بمانده ديو مريد « 4 »
هركه در عقل همچو سلمان شد * دان كه ديو دلش مسلمان شد
لا جرم چون ز عقل يافت كمال * سه بيابان « 5 » برد به سيصد سال
هرك را رأى و روى « 6 » سلمانيست * آخرين منزلش مسلمانيست
نيست از عقل در سراى غرور * تبش و تابش از دم « 7 » انگور
وز خرد نيست در خيال سواى « 8 » * مى و شطرنج و نرد و بربط و ناى « 9 »
خرد از بهر امن و امر آمد « 10 » * نز پى خمر و زمر و قمر آمد
عقل فرمان پادشاهى راست * نز پى لاهى و ملاهى راست
زاجر زمر « 11 » و ناهى خمر اوست * و آنكه بشنيدهء اولوالأمر اوست
وين سلاطين « 12 » كه نزره ديناند * نه سلاطين كه آن « 13 » شياطيناند
هامش
( 1 ) - س : بنور
( 2 ) - ل : عقل شاهست و پند آن شهگير ، ى : ذم فرزين بمان دم شهگير
( 3 ) - خ : عقل از آن
( 4 ) - خ : عقل پريد
( 5 ) - ل : سر به پايان ؟
( 6 ) - م : داراى روى
( 7 ) - پ : تبش از تابش دم
( 8 ) - ل : سراى فنا ، ب : در ميان سراى ، س : از خرد نيست در سراى خيال
( 9 ) - س : بربط مال
( 10 ) - س : از امر بهر امر آمد ، چ : امن امر آمد
( 11 ) - ذ : رمز و : ل : امر ، س : زاجر زمر
( 12 ) - خ : آن سلاطين
( 13 ) - خ : نز سلاطين كه از