خردى بوده اصل دانش و مزد * زشت نامى اوست مشتى دزد « 1 »
عقل هرگز بكذب راضى نيست * عقل هرگز وكيل قاضى نيست
عقل جز راستگوى و لمتر « 2 » نيست * حيلهسازنده و گلوبر نيست
عقل هرگز خطا نينديشد * با من و تو بلا نينديشد
عقل دمساز زور و بهتان نيست * پردهپوش فلان و به همان نيست
كرده چون در نهاد پاى بقيل « 3 » * دست حيدر سزاى عقل عقيل
درد ايتام « 4 » و انده اطفال * آوريدش طمع ببيت المال
داد چون خواست از على داروش * آهنى تافته سوى پهلوش
زور او چون نداشت گاه مقيل « 5 » * نه بناليد زار عقل عقيل
تا بدانى به راستى نه به روى * كه دل از پشت چشم بيند روى
زانكه اندر نگارخانهء جان * از پى پنج حس و چاراركان
عقل از اين كارها كرانه كند * عقل كى قصد دام و دانه كند
كرم كردار گرد خويش تنند * زانكه دربند جهل خويشتنند
گرچه از زرق و خدعه و تلبيس * وز پى شادى دل ابليس
از گل تو بنفشه « 6 » رويانند * تيرهرايان و خيرهرويانند « 7 »
آنكه زيشان حكيمتر در كار * در نهان كژدمست و پيدا يار « 8 »
در سخا كند و در جفا تيزند * همچو به همان بهمن انگيزند
تا ترا عقل دوربين چكند * خويشتن را به تو جز اين چكند
عقل جائى جمال بنمايد * كه مرفّه شود برآسايد
ننمايد ترا ز خويش نشان * تا تو او را مكان كنى زندان
هامش
( 1 ) - ب : زشتنامى شده ز مشتى ، س : زشتنامى شده به مشتى ، م : زشتنامى اوست مشتى
( 2 ) - چ : كمتر ، ك : لمبر ، ل : كمبر
( 3 ) - ذ : داد چون پاى در نهاد بقيل
( 4 ) - م : درد اندام
( 5 ) - ب : جاى مقيل ، ب : زور او چون نيافت جاى مقيل
( 6 ) - ل : تر بنفشه ، كم : نوبنفشه
( 7 ) - ل : رايان خيره
( 8 ) - م : بيدا مار