پاك و مردار بر يكى خوانست * جز بعقل اين كجا توان دانست
هركه با عقل آشنا باشد * از همه عيبها جدا باشد
يافت عاقل ز روى فوز و فلاح * در سراى فساد عين صلاح
سخن عاقل از طريق قياس * در دين است و ذهن او الماس
گرچه مرد هنر بيابانيست * جان او لوح سرّ « 1 » ربّانيست « 2 »
هنر از مرد « 3 » همچو روح از تن * بىهنر مرده جان و زنده بدن
شربت عقل بردبار چشد « 4 » * خر چو بىعقل بود بار كشد « 5 »
عقل چون ابجد حق ازبركرد * جامهء باطل از سرش « 6 » بركرد
هركه با عقل خويش نااهلست * حلم از زور و علم او جهلست
هركه دربند قيلها افتاد * عقل او در عقيلها افتاد
مرد « 7 » بىعقل جز خيالى نيست * بيد بىبر ز ديو « 8 » خالى نيست
مغز « 9 » عقل است و اختران ثفلند « 10 » * پير عقل است و خاكيان طفلند
دايه عقل آمد از براى سخن * مجتهد را به گاهوارهء ظن
عقل « 11 » هم قادرست و هم مقدور * عقل هم آمرست و هم مأمور
برتر از صورت و مكان و محل * در دروازهء جهان ازل
عقل شاهست و ديگران حشمند * زانكه در مرتبت ز عقل كمند
همه تشريف عقل ز اللّه است * ورنه بيچاره است و گمراهست
عقل كل را بسان بام شناس * نردبان پايه سوى بام حواس
عقل تخته است و نفس نقشنماى * نقش « 12 » امرست و نقشبند خداى
عقل را داد كردگار اين عزّ * ورنه كى ديدى اين شرف هرگز
هامش
( 1 ) - م : سر لوح
( 2 ) - ل : يزدانيست
( 3 ) - ذ : هنر تن
( 4 ) - م : چشيد
( 5 ) - م : كشيد
( 6 ) - ب : جامهء باطلش ز سر ، ل : باطنش ز سر ، خ : باطلش ز سر
( 7 ) - چ : بود
( 8 ) - چ : بند بىبود ديو ، ل : بيد بىبر زدود
( 9 ) - خ : مهر
( 10 ) - ل : نقلند ، چ : ثقلند
( 11 ) - ذ : علم ؟
( 12 ) - م : نفس