يا بتأييد خسرو عادل * يا بتوحيد عالم « 1 » عامل
ار چه او « 2 » جوهر اين دو كس عرضند * ليكن او را « 3 » متابع غرضند
بر مجرد رعايتش بيش است * بر خليفت عنايتش « 4 » بيش است
زانكه بىاين دو ملك و دين نبود * هركجا آن نباشد اين نبود
انس دارد هميشه با زهاد * زانكه زهّاد برتر از عباد
جوهرى همچو عقل بايد و بس * كز پى نفس كم زند چو نفس « 5 »
وارث رسم شرع « 6 » و دين باشد * از ازل تا ابد چنين باشد
زيركان را درين سراى كهن * هيچ غمخوارهاى مدان چو سخن
عقل را گر سوى تو هست قرار * جان حكمتفزاى را مگذار
از جهالت ترا رهاند عقل * به حقيقت ترا رساند عقل « 7 »
مر ترا عقل دستگير بس است * عقل راه ترا خفير « 8 » بس است
عقل مر نفس را دهد پيغام * كاى ز من مر ترا درود و سلام
هركه مر عقل را بينبويد « 9 » * از حديثش همه نكت رويد « 10 »
مرد عاقل هميشه تندارست * مرد جاهل « 11 » ذليل و غمخوارست
دل جاهل ز طمع باشد پرطمع * از مال خلق جمله ببر
آز خود را به زير پاى درآر * عقل را جوى و جهل را بگذار
آز چون اژدهاست مردمخوار * تا ندارى تو آز خود را خوار
آز مانند خوك و خرسشناس * آز بگذار و از كسى مهراس
سينهء تو درين هوس دائم * چون سرابست و وهم ازو هايم
فى انّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق
عقل سلطان قادر خوشخوست * آنكه سايهء خداش « 12 » گويند اوست
هامش
( 1 ) - ذ : عالمى
( 2 ) - ل : ارچه در ، س : گرچه او
( 3 ) - پ : ليك ايشان
( 4 ) - م : به خليفه عنايتش ، ل : به خليفت خلافتش
( 5 ) - م : دو نفس
( 6 ) - ل : و شرع
( 7 ) - ب : كسى نداند عقل
( 8 ) - ل : عقل تو راهبر خبير
( 9 ) - ل : نبستاند
( 10 ) - ل : زايد
( 11 ) - ب : همچو جاهل
( 12 ) - چ : خداى