بوى از آن كوى « 1 » خود نيابى از آن * كاين فلان مذهبست و آن به همان
تو روان كرده از بطر قرقر « 2 » * كان فلان ملحد آن فلان كافر
درنگر خواجه در گريبانت * تا بجا مانده است ايمانت
غم خود خور ز ديگران منديش * توبرهء خويشتن « 3 » بنه در پيش
اين همه مظلمت چه بايد برد * گر يقينى كه مىببايد مرد
ستايش علم و عالم و طلب علم
علم با كار سودمند بود * علم بيكار پايبند بود
علم دارى ولى بسود و ربا « 4 » * مولعى ليك بر فساد و زنا
علم مخلص درون جان باشد * علم دوروى بر زبان باشد
چون قلمدار گفت جفت قدم * ور ندارى تو نون بوى نه قلم « 5 »
تازگى دانش از صواب آمد * فرّهى « 6 » ماه ز آفتاب آمد
ماه بىآفتاب تاريكست * ورچه آنجا مسافه نزديكست
هركه او آتشيست آبنگار « 7 » * دان كه « 8 » او هست روز در كردار
زانكه اقبال عامه نهمت اوست « 9 » * قيمت او « 10 » به قدر همت اوست « 11 »
حق فرامش مكن به دولت نو « 12 » * زانكه « 13 » در دست گازرست گرو
علم با تو « 14 » نگويد ايچ سخن * زانكه گه مرد باشى و گه زن « 15 »
ريخته آب روزگار تو حق « 16 » * جامهء زرق خلق كرده خلق « 17 »
بخل و جودت « 18 » براى مردم كوى * روز و شب دوست خواه و دشمن جوى « 19 »
هامش
( 1 ) - چ : كوئى از بوى
( 2 ) - م : از هوا فرفر ، ب : از بطر قرقر
( 3 ) - چ : تو بر خويشتن
( 4 ) - ب : يسود و ريا
( 5 ) - چ : نه نون بوى نه قلم
( 6 ) - م : فربهى ، ب : فرهى
( 7 ) - م : نام او هست روز آبنگار
( 8 ) - ك : وانكه
( 9 ) - م : نهمت تست ، س : تهمت تست
( 10 ) - م : قيمت تو
( 11 ) - س : تست
( 12 ) - ل : كنى به جامهء نو
( 13 ) - ل : جامه
( 14 ) - م : علم بر تو
( 15 ) - م : زانكه داند توئى نه مرد و نه زن
( 16 ) - م : روزگارت خلق
( 17 ) - م : گشت خلق ، ل : گشته خرق
( 18 ) - م ، س : صبر و جودش ، كم : عقل و جودت
( 19 ) - چ : دشمن روى