دل او جان مرد غمگين است « 1 » * هيچ عيبش « 2 » مكن كه بىدينست
جز بقول تو و « 3 » تو در عالم * خور و « 4 » خفاش را كه ديد بهم
بر سر من مزن كه بر پايم * زانكه من عالمم چنين بايم
ور تو بنشستهاى مكن فرهى * زانكه تو فتنهاى نشسته بهى
هركجا دولتست و برنائى * تو بدانكس مچخ كه برنائى
صبح كى پيش آفتابستى * گر درو تندى و شتابستى
خم روئين « 5 » چراست بر كرسى * چون ازو مشكلى نمىپرسى
نه هرآنكس كه كرسيى دارد * مشكل سائلى « 6 » برون آرد
سخن بيهده ز افراطست * هركه دارد خمى نه سقراطست
فضل يزدانت به كه منت حيز * دم عيسيت به كه كحل عزيز « 7 »
به يكى بام « 8 » گوش چون دارى * به دو خانه خروش چون دارى
به يكى خانه « 9 » خود ندارى تاب * وز وجود تو خانه گشته خراب
خصم او گر خطا كند تدبير « 10 » * روزگارش عطا كند توفير « 11 »
قاف كوهست و بس گران باشد * هركه احمق بود چنان باشد « 12 »
بر دل خلق كاف كبر و گزاف « 13 » * نبود هيچ كمتر از كه قاف
خصم خود را تو چون حبيب مدان « 14 » * مرد مصروع را طبيب مدان
مشكلى كابلهى جواب دهد * زرهى دان كه باد زاب دهد « 15 »
خود ندارد به هيچ تدبيرى * زره آب طاقت تيرى
هامش
( 1 ) - و : عنين است
( 2 ) - م : اى مه عيبش
( 3 ) - م : جز ز قول تو و ، س : جز بقول توم
( 4 ) - م : خور و خفاش ، س : باز و خفاش
( 5 ) - م : خر روئين ؟ ، س : خم روئين
( 6 ) - پ : مشكلى سائلى ، ل : مشكلى سائلان
( 7 ) - ل : كه از خر تيز
( 8 ) - ب : به يكى بام ، س : به يكى نام
( 9 ) - س : به دو خانه
( 10 ) - س : بر تير
( 11 ) - س : تدبير
( 12 ) - س : از آن زبان باشد
( 13 ) - س : كير و گزاف
( 14 ) - م : خضر خود را تو چون طبيب مدان ، ل : خصم خود را تو چون طبيب مدان
( 15 ) - چ : باد تاب دهد ، كم : باد باب دهد