كآنكه اين زشت را خداوندست * بهر زشتيش را بيفكندست « 1 »
گر چو من پرنگار « 2 » بودى اين * كى در اين راه خوار بودى اين
بىكسى او ز زشتخوئى اوست « 3 » * ذل او « 4 » از سياهروئى اوست
اين چنين جاهلى سوى دانا * اينت رعنا و اينت نابينا « 5 »
نيست اينجا چو مر خرد را برگ * مرگ به با چنين حريفان مرگ
التمثيل فى نظر السوء و احوال الدّنيا
مثلث همچو مرد در كشتى است * زان ترا فعل سال و مه « 6 » زشتى است
آنكه در كشتى است و در دريا * نظرش كژ بود چو نابينا
ظن چنان آيدش بخيره چنان * ساكن اويست و ساحلست روان
مىنداند كه اوست در رفتن * ساحل آسوده است از آشفتن
مرد دنياپرست « 7 » از اينسانست * همچو كودك ضعيف و نادانست
تو به گفتار غرّهء شب و روز * ليك معلوم تو نگشت هنوز « 8 »
بيش مشنو ز نيك و بد گفتار * آنچه بشنيدهاى به كار درآر
اى نديده ز زحمت خور تو « 9 » * روح عيسى « 10 » بخواب جز خر تو
عزّ علمست نخوت و بوديت « 11 » * كبر و عجبست خشم و خشنوديت « 12 »
اندر مذمّت علما
علم دارى عمل نه دان كه خرى * بار گوهر برى و كاه خورى
استر ار هست بدرگ و ظالم * خر به اى خواجه از چنين عالم
دانشت هست كار بستن كو * خنجرت هست صف شكستن كو
هامش
( 1 ) - ب : بهر زشتيش بر ره افكندست ، م : بهر نيكيش را نيفكندست
( 2 ) - س : چون نگار
( 3 ) - ل : ز زشتروئى او ؟
( 4 ) - م : دل او
( 5 ) - س : آنت نابينا ، ك : آنت نارعنا
( 6 ) - خ : روز و شب
( 7 ) - ى : هركه دنيا
( 8 ) - چ : امروز
( 9 ) - م : ز زحمت خر تو ، س : ز زحمت خور تو ، ب : ز زحمت فر تو
( 10 ) - كم : خر عيسى
( 11 ) - م : مرديت
( 12 ) - س : كفر و دين است خشم و خشنوديت ، م : وز نصيبه است گرمى و سرديت