همه چون نطق گنگ بىمعنى * همه چون بانگ ناى پر « 1 » دعوى
سوى جان همچو نيش « 2 » زنبورند * سوى دل همچو عطسهء مورند
زان همه دست و پاى آشوبند * كه سر و سينهء خرد كوبند
بهر نانى هزار بانگ كنند * تا دو تسو مگر دو دانگ كنند
فى الرائحة الكريهة على غيبة اخ المسلم
گفت روزى مريد خود را پير * كه ز غيبت مكن تو چهره « 3 » چو قير
كاجكى « 4 » معصيت بدادى گند * تا كه مغتاب « 5 » را شدى چون بند « 6 »
هيچ جمعى به غيبه ننشستى « 7 » * هر كسى مهر غيبه نشكستى « 8 »
ور نشستى ز رايحات كريه * گنده گشتى ميان جمع و سفيه
زان خجالت دگر به غيبت كس * نزدى نزد خلق هيچ « 9 » نفس
هست غيبت بسان لحم اخيه * نخورد لحم اخ مرد وجيه
بجز از ابله و ضرير و سفيه * ننمايد شره بلحم اخيه
اى برادر حذر كن از غيبت * از يقين ساز توشه نز ريبت
نخورد لحم اخ گه گفتار * جز كه مردارخوار چون كفتار
گفت كم كن سبك به كار درآى * چون درايست خيره يافهسراى « 10 »
نه ز لا تأمنوا سپر بفكن * نه ز لا تقنطوا قفص بشكن
همچو مردان درآى در تك و پوى * تختهء گفت زاب روى بشوى
علم لشكر جفا بفكن * قلم نقشبند تن بشكن
نكند صبر نفس تو ناپاك * كآب او آتش است و بادش خاك
كه سپيد و سياه دفتر جاه « 11 » * ديده دارد سپيد و نامه « 12 » سياه
هامش
( 1 ) - ل : ياى لنگ در
( 2 ) - ب : تير ، ل : تيز
( 3 ) - م : دو چهره
( 4 ) - ب : كاشكى
( 5 ) - ل : معقاب
( 6 ) - چ : پند
( 7 ) - ب : هر كسى دم ز غيبه بربستى
( 8 ) - خ : دم ز غيبه بربستى ، چ : مهر غيبه بربستى
( 9 ) - م : هيچ خلق
( 10 ) - ب : يافهدراى ، ى : هرزهدراى
( 11 ) - ل : شاه
( 12 ) - ل : سيپيدنامه