مهر بركن ز ملك و ملك جهان * زاد راه از جلال حق بستان « 1 »
زاد راه تو دان كه تجريدست * زانكه تجريد جفت توحيدست
تو بتوحيد كى رسى چو مريد * نازده گام در ره تجريد
شو تبرّا ده آفرينش را * تا ببينى عروس بينش را
تو چه دانى عروس بينش كيست « 2 » * سرّ صانع در آفرينش چيست
آتشى برفروز عاشقوار * خانه را در بسوز و دود برآر
تا ز دود تو سود « 3 » چرخ كبود * تر زبان « 4 » زردروى گردد زود
چار تكبير كن چو خير الناس * بر كه بر چار طبع و پنج حواس
شاخ دندانهء محال بزن * بيخ بتخانهء خيال بكن « 5 »
در ره حق بلاء « 6 » هستى روب * هرچه جز هستى خداى بروب
در جهانى كه طبع بركارست * ديو لاحولگوى بسيارست
چون ز لا حول تو نترسد ديو * نيست مسموع لابه نزد خديو
ديو دين را ز اعتماد بقول « 7 » * منهزم كن به سيلى لا حول
ديو دين آنگهى ز تو برمد * كه ز تو گند معصيت ندمد
ليك هستى تو در همه كردار * گنده و بىطهاره چون مردار « 8 »
يك جهانند زير اين افلاك * كام پرزهر و خانه پرترياك
چون زمين پربزه « 9 » شود فلكند * چون جهان بىمزه شود نمكند « 10 »
اين همه داعيان اللّهاند * باز آنها « 11 » كه داعى جاهاند « 12 »
نه نمك بلكه شورهء خاكند * زان همه بىبرند و بىباكند
همه از آب اين دو روزه نهاد * تازه و تر چو رودهء پرباد
هامش
( 1 ) - ب : از أ لم يان زاد ره بر خوان ، ذ : از لئيمان تو زاد ره بستان ، س : زاد ره از بقاء جان بستان
( 2 ) - پ : چيست
( 3 ) - ل : تا ز سود دود تو
( 4 ) - ب : نه زيان
( 5 ) - ذ : بزن
( 6 ) - س : زلاء
( 7 ) - س : ز اعتقاد و ز قول
( 8 ) - ل : بىطهارت چو گنده و مردار
( 9 ) - ل : چون زمين بىمزه ، چ : بىبزه
( 10 ) - ل : چون ملك بىنوه شود فلكند ، چ : بىمزه شود ملكند
( 11 ) - م : يا نه آنها ، چ : باز آنجا
( 12 ) - س : گاهند