شهرهام تا رسد پيام و سلام « 1 » * خواجهام تا بوم غلام غلام
بو حنيفه ترا چو نيست پسند * خويشتن را بسوز همچو سپند
شافعى گر بر تو بو لهب است * بسوى من امين حقطلب است « 2 »
بر من آن هر دو مهترند و امام * بر روانشان ز من درود و سلام
آن بمعنى امام قرآن است * وين بدعوى دليل و برهانست
آن به كردار قلزم اخضر « 3 » * وين به گفتار حيدر صفدر
اين بمعنى مثال بحر محيط * و آن بفتوى جهان علم بسيط
آن بسان « 4 » ستارهء كيوان * وين چو زاوش بنور « 5 » خود رخشان
شرع از اين يافتست رونق و زيب * زندقه يافته از آن « 6 » آسيب
آن يكى شرع را چو اركانست * وين مر اسلام را تن و جانست
هر دو را اجتهاد بوده درست * اين به آخر رسيده و آن نخست
شاد از ايشان روان پيغمبر * سعى ايشان بشرع كرده اثر
يافته دين ز سعيشان رونق * نزد عاقل امام بوده به حق
جان من هر دو را فدا بادا * روح را قولشان غذا بادا
باد يزدان ز هر دوان « 7 » خشنود * كه بسى خلق يافت زيشان سود
خائب « 8 » و خاسر آنكسى را دان * كه ز گفتارشان نيافت امان
تا نگردد شتر پراكنده * ندود گرد لوره و كنده « 9 »
تا نگردد تباهكار سفيه * ندرد پوستين مرد فقيه
تو كه يك مسئله ندانى « 10 » حل * با سخندان چرا كنى تو جدل
هامش
( 1 ) - ل : سلام و پيام
( 2 ) - اين بيت اگرچه در صفحهء 281 گذشت و در اينجا مكرر است ليكن چون معنى در هر دو جا بدين بيت محتاج بود تكرار را لازم دانست چنان كه در نسخهء ب - و چند نسخهء ديگر است .
( 3 ) - م : قلزم و اخضر
( 4 ) - م : اى بسان
( 5 ) - م : وين چو جوزا بنور ، و : چو زاوش بنور ، چ : وين چو حورا
( 6 ) - ك : هزار
( 7 ) - چ : ز هر دو تن
( 8 ) - ل : خائن
( 9 ) - ك : توزه كنده
( 10 ) - م : ندارى ، چ : ندانى