من نمودم ترا طريق نجات * گر نخواهى تو دانى و ترهات « 1 »
گر نخواهى « 2 » نصيحتى دينى * به فضيحت سزاى « 3 » خود بينى
گر ز من نيستى تو پندپذير * تو و ديو تو « 4 » مىزن و مىگير
چون ترا چشمهاى بينا نيست « 5 » * اين غرامت بر اهل دنيا نيست « 6 »
همه از آب اين دو روزه نهاد * تازه و تر چو رودهء پرباد
از هوس گفت و هيچ معنى نه « 7 » * چون جرس بانگ و جز كه دعوى نه « 8 »
هرك را چشم عقل كور بود * نبود آدمى ستور بود
مرد بايد كه عيب خود بيند * بر ره زور و غيبه ننشيند
تو اگر عيب خود همىدانى « 9 » * نهء از عامه بل جهانبانى
زين چنين « 10 » ترّهات دست بدار * كار كن كار بگذر از گفتار « 11 »
گر ترا از نهاد خود خبرست * درد بايد كه درد راهبرست
دين طلب كن گرت غم دين « 12 » است * كه كليد در دلت اين است « 13 »
هرك را درد دل رسيل بود * مرحباگوى « 14 » جبرئيل بود
آن ترشروى كرده « 15 » بر مهمان * كه ز دونى چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نكو بشنو * ورنه كم كن سخن به دوزخ رو
بندهام بنده مر « 16 » امامان را * نشنوم قول خام خامان را « 17 »
پاى در پايم از خجالت رب * دست بر دست چون زنم بطرب
گرچه پيرم به زندگانى من * تو ببخشاى بر جوانى من
هامش
( 1 ) - ل : برو بتراهات ، س : گر نخواهى سر تو در سى تات ؟
( 2 ) - ك : بخواهى
( 3 ) - ب : جزاى
( 4 ) - ل : تو و بود تو
( 5 ) - ل ، نابيناست
( 6 ) - ل : ترا عمل دنياست
( 7 ) - ل : دعوى نه
( 8 ) - ل : هيچ معنى نه ، خ : لاف و هيچ دعوى نه
( 9 ) - ذ : نمىدانى
( 10 ) - ل : زين همه
( 11 ) - چ : كار كن بگذر از ره گفتار
( 12 ) - س : غم اين است
( 13 ) - س : دين است
( 14 ) - ب : مرحبا گوش
( 15 ) - چ : او ترش روى كرده
( 16 ) - چ : بنده من
( 17 ) - خ : قول و فعل خامان را