كى كند جلوه عزّ اللهى * قدس لاهوت بر دل لاهى
دور دور است ساهى از شاهى « 1 » * همچو راز الهى از لاهى
تو هوس دانى « 2 » و هوا و جدل * وز پى عامه كار كرد و عمل « 3 »
جز هوا و هوس نخيزد و كين « 4 » * شافعى آن و بو حنيفهء اين
گر ترا بو حنيفه ديو نمود * او سوى دين « 5 » بجز فرشته نبود
شافعى گر بر تو « 6 » بولهبست * بسوى من « 7 » امين حق « 8 » نسبست
هر دو حقند باطل از من و تست * باطل از خبث اين دل من و تست « 9 »
ورنه در باغ دين بنور يقين « 10 » * سنبل سنتاند و سوسن « 11 » دين
من ز روى نصيحت اين گفتم * آمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهى ز بدروزى * عيسيى را طبيبى آموزى
صورت عقل پند بنيوشد « 12 » * جامهء جهل بىخرد « 13 » پوشد
آتش خوى تو چو خاك سياست « 14 » * آبروى تو زان چو باد هواست
گرنهء بد مگير بر من كين « 15 » * ور چنينى چنين مكن در دين
مده از دست پس به شهوت و كين * از پى بانگ عاميان دل و دين
از پى عامه كس مرى « 16 » نكند * خر عامه بجو كرى نكند
من بگفتم نصيحتى در دين * گر بهى ور بدى تو دورم ازين
اى هوا كرده زير بار ترا * با چنين ياوها « 17 » چهكار ترا
از براى سگان و گرگان را * اينچنينها مگو « 18 » بزرگان را
هامش
( 1 ) - س : شاهى از ساهى ، ب : ساهى از شاهى
( 2 ) - س : دانى ، ب : رانى
( 3 ) - س : محل ، چ : كرده عمل
( 4 ) - س : نبايد و كين
( 5 ) - ل : حق
( 6 ) - س : سوى تو ، ب : بر تو
( 7 ) - ب : بسوى حق
( 8 ) - ل : امين و حق
( 9 ) - ل : باطن من و تست
( 10 ) - ل : هر دو نور يقين
( 11 ) - ل : سنبل و سوسنست و نرگس ، چ : سنبل سنت است و سوسن
( 12 ) - ل : مىنوشد
( 13 ) - ل : بىخبر
( 14 ) - خ - سباست
( 15 ) - س : كربهى خود مگير از من كين
( 16 ) - چ : كس خرى ، ى : از پى جامه كس مرى
( 17 ) - س : با چنين ژاژها ، ب : بادها
( 18 ) - ذ : مكن