هر كس از خود گرفته راهى پيش * اين ره دين گرفته و ان ره كيش
برگرفت از فلك « 1 » پلنگى را * دور كرد از جهان دورنگى را
علم او كرد جمله را يكرنگ * گشت ناچيز زرق و حيلت و رنگ « 2 »
تاج بر فرق هر خطيب او بود * تخت در زير هر اديب « 3 » او بود
زان عنان سوى آسمان برتافت * تا چو خورشيد بر جهان برتافت « 4 »
تيغ از روى خشم برنكشيد * سپر از هيچ خصم درنكشيد
قابل تابش نبوّت بود * لوح محفوظ شرع و سنت بود
بود مفتاح گنجخانهء جود * بود مصباح آسمان وجود
صورتش ديو را پريوش كرد * سيرتش مغز نافه را خوش كرد
در طريقت دواج امّت بود * در شريعت سراج امّت بود
كرم و جودش از شتاب نوال « 5 » * از جهان برگرفت رسم سؤال
در ره بو حنيفهء كوفى * پايتان « 6 » همچو خرقهء صوفى
باز « 7 » بهر كمال و كسب يسار * دستتان « 8 » چون قباى روز بهار
باز پاى جهان بوقت صبوح * در ره او چو دست و دل مفتوح
صدق او در فضاى « 9 » قدوسى * باز گشته چو بال طاوسى
خلق پيش « 10 » وى از طريق صواب * مانده حيران « 11 » چو گوى در طبطاب
همه خود را گرفته اندر چنگ * همه با دين و سنت اندر جنگ
داده او را براى دولت و دين * دل و جانش بفضل و علم « 12 » يقين
چون نشد آز « 13 » و كبر از املت * پس مه علم تو باد و مه عملت « 14 »
هامش
( 1 ) - ض : از ملل ، ل : از جهان
( 2 ) - ل : همه را نيكنام دور از ننگ
( 3 ) - چ : غريب ، ل : بخت در جان هر اديب
( 4 ) - م : در جهان درتافت
( 5 ) - چ : و نوال ، م : از ثبات و نوال
( 6 ) - س : فايتان ، چ : نائبان ، ذ : ثابتان ، ل : تائبان
( 7 ) - چ : باز ، كم : تاز
( 8 ) - چ : دستشان
( 9 ) - س : قضاى ، ل : صفاى ، ذ : در رضاى
( 10 ) - چ : صدق پيش
( 11 ) - چ : خيره مانده
( 12 ) - ل : ز علم و فضل
( 13 ) - ل : چون ستد آز
( 14 ) - كم :جان ستد او ز كبر وز املت * پس نه علم تو باد و نه عملت