گشت زين سر « 1 » معاويه آگاه * مرو را گشت كار جمله « 2 » تباه
گفت كار تو باكمال شود * وينچنين زن ترا حلال شود
گر تو در كار خويش شيردلى * هست كابين حرّه خون على
گر تو فارغ كنى دلم زين كار * بفزودت به نزد من مقدار
زن ترا با هزار زينت و زيب * نرساند ترا كسى آسيب
اسب و مركب ترا دهم « 3 » پس از آن * بزئى در جوار من آسان
مرد مدبر ز بهر عشق زنى * اندر افكند در جهان محنى
آن چنان اصل جهل و منبليى * خيره بگزيد قتل « 4 » چون عليى
رفت زى كوفه « 5 » از پى اين كار * آن چنان خاكسار بىمقدار
اين سخن جمله با على گفتند * وينچنين فتنه هيچ « 6 » ننهفتد
قاتل تست مرد را تو بكش « 7 » * دادشان پس جواب « 8 » مرد بهش
گفت ويحك بقتل قاتل خويش * كس نكردست سعى روبنديش « 9 »
مرد فرصت نگاه داشت به كار * كرد بر فعل زشت خود « 10 » اصرار
شب آدينه رفت در مسجد * آن چنان بىحفاظى « 11 » از سر جد
رفت وقت سحر ز بهر نماز * مير حيدر چو شد بخفته فراز « 12 »
مرد را خفته ديد گفت اى مرد * گاه روز است برد ازين ره برد « 13 »
سفله از خواب خوش چو شد بيدار * مترصد نشست « 14 » از پى كار
مير چون در نماز شد مشغول * آن سرافراز مرد جفت بتول
رفت و زخمى چنان زدش « 15 » بر پشت * كه بدان زخم صعب مرد بكشت
هامش
( 1 ) - ذ : زين سو
( 2 ) - ب : جمله كار
( 3 ) - ل : اشتر و مركبت دهم
( 4 ) - ب : بگزيد خون ، ل : خير كى كرد قتل
( 5 ) - م : زى مكه
( 6 ) - پ : وينچنين و به هيچ
( 7 ) - ب : كين بد افعال را بگير و بكش
( 8 ) - م : داد وى را جواب
( 9 ) - م : تو بنديش ، ذ : ازو منديش
( 10 ) - ل : خويش
( 11 ) - ب : ناحفاظى
( 12 ) - خ :مير حيدر سحر ز بهر نماز * رفت و دريافت خفته را بفراز( 13 ) - خ : از چه خواب برد
( 14 ) - م : نشسته
( 15 ) - ل : رفت و زخمش زده سبك . ب : زخمى زدش سبك