دل او عالم معانى بود * لفظ او آب زندگانى بود
عقد او با بتول در سلوى * بود در زير سايهء طوبى
تنگ از آن شد برو جهان سترگ * كه جهان تنگ بود و مرد بزرگ
صفت جنگ جمل « 1 »
در جمل چون معاويه بگريخت * خون ناحق بسى بخيره بريخت
شد هزيمت بجانب بغداد * گشته از فعل زشت خود ناشاد « 2 »
سر احرار حيدر كرّار « 3 » * سرفراز مهاجر و انصار
چون مصاف معاويه بشكست * يافت بر لشكر معاويه دست
جمل آن ستيزه را پى كرد * برگ و ساز معاويه فى كرد « 4 »
هودج زن به خاك « 5 » تيره فتاد * وز خجالت نقاب رخ نگشاد
گفت بد كردهام امانم ده * وز ترحم كنون زمانم ده
چون بديدند زود برگشتند * در خوى و خون ورا نياغشتند
خواند حيدر برادرش را زود * جملهء حالها « 6 » ورا بنمود
رفت زى او « 7 » محمد بو بكر * آن همه صدق و فارغ از همه مكر « 8 »
پس برآهيخت تيغ تا بزند * گفت حيدر مكن كه كس نكند « 9 »
عفو كن تا بسوى خانه رود * بعد از اين كارهاء بد نكند
برگرفتش محمد از سر « 10 » راه * جمله لشكر شده ز كار آگاه
بسوى مكه زود بفرستاد * در تواضع محل او بنهاد
با هزاران خجالت و تشوير * رفت زى مكه جفت گرم و زحير
عاقبت هم بدست آن باغى « 11 » * شد شهيد و بكشتش آن طاغى « 12 »
هامش
( 1 ) - فصل حرب جمل را نسخه - م - و بعضى از نسخ ديگر ندارد
( 2 ) - چ : دست بگشاد بر به دو بيداد
( 3 ) - كم : چون شدند آن گره چنان بىچار
( 4 ) - چ : خانومان معاويه طى كرد
( 5 ) - ك : آن به خاك
( 6 ) - چ : جمله احوالها
( 7 ) - م : وقتى
( 8 ) - چ : از بد و مكر
( 9 ) - ك : كس اين نكند
( 10 ) - ل : برادر از سر
( 11 ) - ل : طاغى ، ك : ياغى
( 12 ) - ل : باغى