در ره دين يك « 1 » زياد بدند * طاغيان « 2 » همچو قوم عاد بدند
دور دورند در نهاد و سرشت « 3 » * باغيانش ز باغهاى بهشت
دين باغى ميان خوف و رجا * طمع لقمه دان و بيم قفا
هركه او بر على برون آيد * روز محشر بگو كه چون آيد
هركه « 4 » باشد خوارج و ملعون * واجب آنست كش بريزى خون
پس تو گوئى كه حزم و حلم و وقار * بود با حالت معاويه يار
بغى كردن برو حليمى « 5 » نيست * على آزردن از حكيمى « 6 » نيست
كى بود آن كسى حكيم كه او * در دكان دماغ شش پهلو
كند از بهر لوت و باد بروت « 7 » * سينه را همچو قلعهء الموت « 8 »
از براى دو سير روغن گاو * معده چون آسيا گلو چون ناو
آنكه بر مرتضى برون آيد * سوى عاقل امام « 9 » چون آيد
مصطفى گاه رفتن از دنيا * چون بسيجيد منزل عقبى
جمله اصحاب مرو را گفتند * كه چه بگذاشتى « 10 » برآشفتند
گفت بگذاشتم كلام اللّه * عترتم را نكو كنيد نگاه « 11 »
باز ياران كه نايبان منند * همه چون نور ديدگان منند
آن ز ابليس حيله جويد و غدر * او مر ادريس را چه داند قدر
نه على از « 12 » خسان زبون بودى * شير با گاوميش چون بودى
صورت ملك را كه روح نداشت « 13 » * از پى مرد « 14 » صورتى بگذاشت
ملك معنى گرفت و نيك براند * آيت عزل خويشتن « 15 » برخواند
هامش
( 1 ) - خ : درد دين را چو سگ ، چ : در ره دين يكى ، م : در ره دين پل
( 2 ) - م : عاديان
( 3 ) - س : است در جزا و سرشت
( 4 ) - م : هرچه
( 5 ) - م : بغى پروردن از حكيمى ، س : باغ پروردن از حليمى
( 6 ) - م : عليمى
( 7 ) - ب : لوت و باد و بروت ، ل : فوت و باد بروت
( 8 ) - ل : شكن و چين هزار در ابروت
( 9 ) - س : بدان كه ، ل : حكيم
( 10 ) - ل : بگذاشتند
( 11 ) - ب : كنيد نيك نگاه
( 12 ) - م : كى على از
( 13 ) - س ، م : كه اصل نداشت
( 14 ) - چ : از پى مرگ
( 15 ) - م : اين جهان