صخره « 1 » چون زخم تيغ دستش ديد « 2 » * جان به ساعت ز جسم او برميد
ذو الخمار از نهيب شمشيرش * ديد بر جان خويشتن چيرش
پيش تيغش به ننگ و نام نبرد « 3 » * همچو مردم گيا نمودى مرد « 4 »
اندرين عالم و در آن عالم * اوست با كار علم و يار علم « 5 »
ديده چون ديد خلق و جود على « 6 » * مشك خون شد دگر ره از خجلى
هر دو كوتاه داشت و ناشايست « 7 » * از برون دست و از درون بايست « 8 »
بر قليلى ز قوت قانع بود * ترس بر حرص و جهد « 9 » مانع بود
او نبود آن اسد كه رنگ « 10 » خلوق * كردى او را در اين كهن صندوق
چرخ پيرى و خاك « 11 » رهگذرش * عقل زالى « 12 » و عاشق نظرش
او ز بهر كمال بىبندى * وز براى جمال خرسندى
خوانده بر گنده پيرى و ميرى « 13 » * سه طلاق و چهار تكبيرى
كودك از زرد و سرخ بشكيبد « 14 » * مرد را زرد و سرخ نفريبد
جان حيدر در آز « 15 » ناويزد * شير از آتش هميشه بگريزد
حكم و عزّ بابت « 16 » على باشد « 17 » * شير را تب ز بددلى « 18 » باشد « 17 »
عالمى بود همچو نوح استاخ « 19 » * عالمى بود همچو روح فراخ
دل او را چو راى برهان كرد * چرخ را شرع تنگ ميدان كرد
بود پيوسته در عقيله و قيل * تا كجا تا به درد چشم عقيل
هامش
( 1 ) - ذ : صخر
( 2 ) - م : تيغ و دستش ، ك : دست و تيغش
( 3 ) - م : براى ننگ و نبرد . ض : به تنگناى نبرد
( 4 ) - س : مردم كياه بودى مرد
( 5 ) - ب : بر كار علم ، س : با كار علم بار علم ، ذ : با كار علم و يار اعلم
( 6 ) - ل : ديد چون خلق وجود و علم علمى
( 7 ) - م : تاشايست
( 8 ) - پ : پابست
( 9 ) - م : بر پى حرص و جهل ، ى : نز پى حرص و بخل
( 10 ) - ل : گر نبودى اسد به رنگ
( 11 ) - ب : ز خاك
( 12 ) - س : عمر زالى
( 13 ) - م : پيرى
( 14 ) - م : نشگيبد
( 15 ) - ل : ز آز
( 16 ) - م : نايب س : حكم غروى تب
( 17 ) - ب : نبود
( 18 ) - ب : ز پردلى
( 19 ) - م : فلكى بود چون خرد گستاخ ، س : عالمى بود همچو نوح استاخ