سايهء چاكرانش از ره حلم * قدوهء عاشقانش از سر علم
سر توحيد اندرين گلشن * پيش جان عزيز او روشن
بادى عدل جوى همچو بهار * حاكمى سخت مهر و سست مهار
در ره خدمت رسول خداى * اندرين كارگاه ديونماى
با كسى علم دين نگفت استاخ « 1 » * زانكه دل تنگ بود « 2 » و علم فراخ
سائلان را به آشكار و نهفت « 3 » * جز به اندازه سرّ « 4 » شرع نگفت
در خيبر بكند شوى « 5 » بتول * در دين را به دو سپرد رسول
چون توانست چاه كفر انباشت * چاه دين هم نگاه داند داشت
قوت حسرتش ز فوت نماز * داشته چرخ را ز گشتن « 6 » باز
تا دگرباره برنشاند بزين * خسرو چرخ را تهمتن دين
ماند « 7 » اندر دل على هر سوى * عرش و كرسى چو نيمدانگ و تسوى « 8 »
زمزم لطف آب خامهء اوست * كعبهء اهل فضل نامهء اوست
خامهء او چو يار شد با دست * سمط لؤلؤ زيگ نقط « 9 » پيوست
هريكى غين و صد هزار « 10 » غرر * هر يكى دال و صد هزار « 11 » درر
زانكه غينش « 12 » ز غيب آگه بود * دال با درد دينش همره بود
شمتى ياد كن ز يك نامه * خام كى باشد آنچنان خامه
آن سخنها كه در ضيافت و ضيف « 13 » * بفرستاد سوى سهل حنيف
هريكى لفظ كو ادا كردست * سر انگشت مصطفى كردست
نه بهنگام كودكى پدرش * برد نزديك صاحب خبرش
هامش
( 1 ) - ذ : گستاخ
( 2 ) - م : ديد و
( 3 ) - م : ملك ملك آشكار و نهفت ، ل : سالك ملك . . .
( 4 ) - ب : علم
( 5 ) - م : اين عم رسول و شوى ، و : در خيبر بكند زوج ، ل : . . . جفت
( 6 ) - ب : چرخ را داشته
( 7 ) - كم : باز
( 8 ) - پ : طسوى
( 9 ) - م : نمط
( 10 ) - ذ : غين صد هزار
( 11 ) - ذ : دال صد هزار
( 12 ) - م : هر يكى غين ، ب : زانكه غيبش
( 13 ) - م : در صيانت و ضيف