كرده خورشيد و ماه را به دونيم * نور اقلامش اندر آن اقليم
صدف صد هزار بحر دلش « 1 » * شرف صد هزار عرش گلش « 2 »
اين برهنه شده ز زحمت ظرف * و آن « 3 » برون آمده ز پردهء حرف
تا بدان حد شده مكرّم بود * لو كشف مرو را مسلم بود
مصطفى را مطيع و فرمانبر * همه بشنيده رمز دين يكسر
بهر او گفته مصطفى به آله * كاى خداوند وال من والاه
فضل حق پيشواى سيرت او * خلق او عشرت عشيرت او
هركه جستى مخالفت در دين * كردى او را به زير خاك دفين
ديو گرينده در ملاعبتش « 4 » * عقل خنديده « 5 » در متابعتش « 6 »
كدخداى زمانه چاكر او * خواجهء روزگار قنبر او
هركه تن دشمنست و يزدان دوست * دارند « 7 » الرّاسخون فى العلم اوست
حرمت دين چو ظرف جانش داشت « 8 » * زحمت حرف پيش او نگذاشت « 9 »
كاتب نقشنامهء « 10 » تنزيل * خازن گنجخانه « 11 » تأويل
علم او را كه صخره كردى موم * بوده چون محرم و عرب « 12 » محروم
عالم علم بود و بحر هنر * بود چشم و چراغ پيغمبر
بحر علم اندرو بجوشيده * چاه را به ز مستمع ديده
رازدار خداى پيغمبر « 13 » * رازدار پيمبرش حيدر
حيدرى كش خداى خواند شير * كى زدى بر معاويه شمشير
شير روباه را نيازارد * ليك صد گور « 14 » زنده نگذارد
هامش
( 1 ) - م : گلش
( 2 ) - م : دلش
( 3 ) - ل : او
( 4 ) - م : ب : مداعبتش
( 5 ) - ب : خندنده
( 6 ) - م : در مداعبتش
( 7 ) - س : دان كه
( 8 ) - م : رحمت دين چو ظرف جانش آراست
( 9 ) - م : برخاست
( 10 ) - م : نقش خامهء ، ك : نقش و نامه
( 11 ) - م : گنجنامهء ، ك : گنج و نامهء
( 12 ) - ب : بود چون محرم عرب ، چ : بوده چون محرم و عرب
( 13 ) - خدا و پيغمبر
( 14 ) - ض : يك گور